نصب Redhat

خب اگه شما هم دوست داشته باشید می تونید به راحتی رد هت 9 رو روی کامپیوترتون نصب کنید.
1- اول به اینجا برید و مقالات آموزشی درباره نصب و راه اندازی ردهت بخونید و هم کمی با محیط آن آشنا بشوید.
2- اگه دوست داشتید بدون از دست دادن سیستم عامل و اطلاعات روی هاردتون رد هت رو نصب کنید، باید اول یکی از درایوهاتون رو کاملا خالی کنید.( حداقل دو گیگا بایت )
3- با استفاده از سی دی بوت رد هت سیستم خود را راه اندازی کنید.
4- نوع نصب personal desktop را انتخاب کنید.
5- در قسمت disk partitioning setup نوع نصب manually ... را انتخاب کنید.
6- در disk druid حالا شما درایوی که می خواهید لینوکس در آن نصب شود را انتخاب کنید.( hda1,hda2,hda3,...)
7- گزینه delete را کلیک کنید تا نوع type به صورت free شود.
8- حالا برروی درایو دبل کلیک کنید و از کادر باز شده mount point = / , format = ext3 قرار دهید.
9- داریو شما برای نصب رد هت آماده هست.
10- بقیه مراحل را با زدن next دنبال کنید.
11- بعد از نصب کامل وقتی سیستم بوت می شود شما دو انتخاب دارید ورود به لینوکس یا ویندوز (dos)
انتخاب با شماست که بقیه عمرتان را با کدام بگذارنید.
Hardware Requirements Red Hat Linux 9:
CPU:
- Minimum: Pentium-class
- Recommended for text-mode: 200 MHz Pentium-class or better
- Recommended for graphical: 400 MHz Pentium II or better
Hard Disk Space (NOTE: Additional space will be required for user data):
- Custom Installation (minimum): 475MB
- Server (minimum): 850MB
- Personal Desktop: 1.7GB
- Workstation: 2.1GB
- Custom Installation (everything): 5.0GB
Memory:
- Minimum for text-mode: 64MB
- Minimum for graphical: 128MB
- Recommended for graphical: 192MB

برای من باور کردنش مشکل بود. امروز چهارروز از درگذشت پدر بزرگم می گذرد. وقتی صبح شنبه توی اتاق سی سی یو به من گفته شد او مرده، اول گیج بودم ونفهمیدم بعد که به خودم اومدم متوجه شدم نوار قلب خط راست و مستقيم رونشون مي داد.
عین یه فیلم سریع تمام خاطرات من با او از ذهنم گذشت. همه اون چیزهای که برایم گفته بود و همه اون جاهایی که با هم رفته بودیم. دلم می خواست داد بزنم و بگم خدایا حالا زود بود. من قبول ندارم.
اما حالا که او نیست به ذهنم که مراجعه می کنم خاطرات خوب و بد ریزودرشتی یادم می اید که از یادآوری بعضی ازآنها شرمنده می شوم و بعضی دیگر خوشحال.او همیشه از من به نیکی یاد می کرد وخیلی وقتها به من کمک کرد. یادش بخیرو خدا بیامرزدش.

آغاز وپایان

آري آغاز،دوست داشتني هست.
گرچه پايان راه؛ ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم.
كه همين دوست داشتن زيباست.

فوقش ليسانس
همه ما توي زندگي سد بزرگ كنكور را از نزديك لمس كرده ايم. حداقل براي يكبار هم كه شده اون فرم روزنامه اي سازمان سنجش رو پر كرديم. بعدش هم سر جلسه اظطراب آور اون هم نشسنيم. يه نيم ساعتي تموم سوالها رو خونديم و بعدش هم اگه رومون نمي شد تا زود بريم.براي خوردن بيسكويت يه نيم ساعتي ديگه لفتش داديم، و سر يه ساعت زديم بيرون.
خدا پدر درس عمومي و دانشگاه آزاد رو بيامرزه كه ما رو آورد به دانشگاه وگرنه عمرا من يكي رنگ دانشگاه رو نمي ديدم. بهر حال ما كه به سرعت برق و باد فارغ التحصيل شديم و رفتيم پي كارمون. بعد از ليسانس گرفتن زد به سرمون فوق بخونيم اما راستش از بس نمره هاي وجبي يا لب مرزي داشتيم بهتر ديديم براي دست گرمي يه بار امتحان بديم و انشا اله بعد از خاتمه خدمت بزنيم يه خاكريز فوق. براي خودمون هم كلي استدلال كرديم دوسال وقت هست و مي تونيم حسابي درسها رو دوره كنيم. اما نشون به اين نشون كه لاي جزوها رو باز نكرديم كه هيچ افكار دوستان ناباب ما رو انحراف داد كه بشينيم و براي رشته مديريت بخونيم. آخه ملت همه مديريت رو توپ مي دونستند و قبوليش هم راحت بود خصوصا براي ماها كه رشته مهندسي خونده بوديم. با همه اين افكار پليد رفتيم كتابهاي مديريت و تست و همه مخلفات رو خريديم و يه آموزشگاه توپ كه تخصص اون فوق مديريت بود پيدا كرديم و اسممون رو نوشتيم.حالا ديگه واقعا دلمون مي خواست بريم دانشگاه . اونوقتها نه اينترنتي بود نه ازدواج دانشجويي و نه موبايلي كه با سه سوت بچه ها بهم برسن. بايد كلي وقت مي ذاشتي تلفن مي دادي بعدش هم پاي تلفن مي خوابيدي تا ندا برسه و هوار تا بدبختي ديگه.
بعدش هم براي اينكه بهونه اي نمونده كار رو بوسيدم و گذاشتيم كنار. آخه بايد فوق امتحان مي داديم و روزي 12 ساعت خر ميزديم ديگه وقتي براي كار نمي موند. يه پيغام به همه برو بچ هم داديم تا پنج ماه توي غار هستيم و دور ما رو خط بكشن.
ماه اول:نشستيم و با شدت خونديم طوري كه نفسمون در نمي اومد درسها مشكل بود و فرار و براي ماها كه همش عادت به محاسبه داشتيم اعصاب خرد كن. اما اميد واري مي داديم و به بچه ها كه پوز خند مي زدند مي گفتيم “حالا وقتي قبول شدم مي بينيد“.
ماه دوم:كلاسهاي آموزشگاه شروع شد. ديگه يه مقدار وقتمون هم توي آموزشگاه مي گذشت استادها هم دمشون گرم مي اومدند و گاهي نمي اومدند آخه آدميزاده كار براش پيش مي آد يه روز مريض ميشه يه روز بچه اش مريض ميشه يه روز خانمشون اجازه خروج از خونه رو به ايشون نمي ده و ….. ما هم برنامه ريزيمون مرتب به هم مي خورد اما از انجا كه آموخته بوديم بايد در برنامه ريزي انعطاف پذير باشيم. نشستيم و يه برنامه پويا براي خودمون تدارك ديديم.
ماه سوم:دلمون براي نت و بلاگهاي دوست داشتني تنگ شد. باز دوباره نشستيم و يه برنامه ريزي پويا كرديم براي اتصال به نت و رويت وب سايتهاي تخصصي. هر چي باشه زبان مديريت ضريب سه داشت!.
ماه چهارم:از بس كه سر كلاسها با استاد كل كل مي كرديم ديگه همه ما رو مي شناختند پس بايد يه خرده هم وقت به بچه ها براي رفع اشكال و كارهاي متفرقه مي داديم. آخه خدايش خانمها بعضي مطالب رو دير مي گيرن و رو شون هم نميشه وقت استاد رو بگيرند.
ماه پنچم:خورديم به بهمن. من از بچه گي مي مردم براي سرودهاي انقلابي و اون تصاوير بديع از روزهاي انقلاب پس بايد يه وقتي هم براي تلويزيون هم مي گذاشتيم. خدايش هم صدا وسيما سنگ تموم گذاشت خصوصا با مستندي كه روز آخر پخش كرد.
دو هفته آخر: براي مرور درسها گذاشته بوديم. از اونجا كه يه ذره مقطع حساسي بود هول برمون داشت، نه اينكه چند تا درس رو كامل نخونده بوديم پس يه نمه همچين آمار و زبان رو بي خيال شديم.
هفته آخر:از انجا كه همه دچار استرس مي شن ما هم همچين حالي رو داشتيم و براي اينكه اون چيزهاي كه خونده بوديم يادمون نره. پس سعي كرديم كتاب و جزوه دم دستمون نباشه.
روز امتحان:با اعصاب راحت رفتيم سر جلسه. جالب بود اين دفعه بيسكويت رو همون دم در مي دادند. خب اين براي اونهاي كه خوردن بيسكويت علت اومدنشون بود كار رو راحت مي كرد مي تونستند از همون جا برگردند. بين خودمون هم بمونه، مي شد يكي هم اضافه برداشت ولي ما يكي برداشتيم.
بهر حال سوالها رو كه ديديم يه نيم ساعتي بهشون ور رفتيم ولي از اونجا كه طراح سوال؛ درست از اون چيزهاي كه ما بلد نبوديم يا يادمون رفته بود تست داده بود پس بلند شديم اومديم بيرون.
بيرون جلسه هم حسابي برو بچ ريخته بودند ايكاش مي شد ماهي يه دفعه فوق برگزار بشه. از اونجا كه بعد از ظهر هم امتحان بود دوباره اومديم براي امتحان دادن و ديدن بچه هاي كه فوق امتحان مي دهند. البته همه از نحوه امتحان راضي بودند.
همون جا قرار گذاشتيم براي سال بعد كه حسابي بشنيم بخونيم و البته اين دفعه مي دونيم چه جوري بخونيم.تا سال بعد.

انتظار
راستش من آدم عجولي هستم و اصلا يه پروژه دو ماهه رو نمي تونم به انتها برسونم. چه برسه به اينكه هفت ماه مشغول خوندن فوق هم بشم. ديگه اين سه چهار هفته آخر دارم خودم رو به در ديوار مي زنم و هزار تا ايده جديد به فكرم رسيده. آخرين اونا هم نوشتن تو بلاگي است كه مدتها بهش سر هم نزده بودم.

براي مدتي يكسري دوست جديد پيدا كردم كه بچه هاي خوبي هستند البته از احساس اونا راجع به خودم نمي دونم اما فكر كنم بعضي هاشون از اعتماد به نفس زيادي من لجشون مي گيره. ولي نمي دونند كه كه پشت اين قيافه مصمم يه دنيا غم و … هست.

براي من ديگه عادت شده دوستيهاي كم مدت و تاريخ مصرف دار هر روز يكي مي اد و مي ره. ديگه عادت كردم كه بيخودي نيشم را براي كسي باز نكنم و سنگ صبور كسي نشم. هركي هر ناراحتي داره براي خودش . مگه من وقتي به تسلا و دستان آرامش بخش اونها نياز داشتم كسي دستش رو پيش اورد.


كاراته و خانمها
اخبار ورزشي شبكه سه، يك قسمت به نام اخبار بانوان درست كرده كه اخبار مربوط به ورزش خانمها رو پوشش خبري ميده. روز پنج شنبه يا فكر كنم چهارشنبه بود. مسابقات كاراته خواهران رو نشون مي داد واي خداي من باورم نميشد دوتا دختر دبستاني در حال مبارزه بودند، همچين پاهاشون رو بالا مي آوردند كه نگو. ضربه هاي زوكي يكيشون كه ديدني بود.

از ما كه گذشت ولي دلم به حال پسرهاي چهار پنج سال ديگه مي سوزه. كافيه تو خيابون به يه دختر خانم بگن: جيگر كجا ؟ يهو با يه ضربه مواشي گري نقش زمين مي شوند!. يا اينكه دو تا مشت مي خوره به شكمشون كه هر چي خوردن بالا بيارن!. بعدش هم عوض اينكه بيفتند دنبال دختره و دختره از دستش فرار كنه. بايد بزنند به چاك.

چند روزي هست كه يه پسره اعصابم رو ناراحت كرده. البته خيلي بچه تر از اوني هست كه فكرش رو هم نمي تونيد بكنيد. من هم اصلا داخل آدم حسابش هم نمي كنم. اما راستش رو بخواهيد بدجوري دلم براش مي سوزه. اگه بخواد به اين اخلاق گندش ادامه بدهد فردا چه جوري مي خواد زندگي كنه. براش متاسفم خيلي زياد.

دل من تورو مي خواد

وقتي دلم از همه مي گيره، وقتي ناراحت و نااميد مي شم.
مي دونم يكي هست كه ميشه باهاش درددل كرد.
اگه دست نياز به سويش دراز كنم،
دستم رو پس نمي زنه.
ناز نمي كنه و حرفهام رو مي شنوه.

اما آخه كي نوبت من ميشه؟
من ديگه نمي تونم صبر كنم.
دل من تورو مي خواد.

خيلي سخته با بچه ها سر كله زدن. يه كلاس با بيست تا بچه جور واجور دارم. . دير بجنبم سر اينكه نوبت كدومشون هست مي زنند به تيپ هم. البته نه همشون. يكي لوسه، يكي كم حرف، يكي هم دعوايي و خلاصه هر كدومشون ساز خودشون رو مي زنند. بايد با هر كدومشون يه جور رفتار كرد. تهديد كرد، اخم كرد و يكي رو خر كرد!. فكر كنم اگه همين جوري پيش بره قابليتهاي بچه داري من بالاتر هم بره!.
براي مادرم هم خيلي جالبه؛ مرتب از كلاسم مي پرسند چون مي دونند كه من اعصاب بچه نداشتم ولي حالا هفته اي شش ساعت با يه گله اون سرو كله مي زنم.عجب اين روزگار چه بلاهاي كه بسر آدم نمي آره.؛)

يكي از بچه هاي كلاسم پوريا نام داره. پسر خوبيه، اما بد جوري گير داده به كارهام . كاملا حس مي كنم كه رفته تو نخ من. فكر كنم به خاطرم با دو سه تا از بچه ها هم جنگ هم كرده بود. حالا سر چي؟. نمي دونم. امروز به من مي گفت آقا شما پليس هستيد؟ گفتم نه چطور مگه ؟ جواب داد آخه آقا شما شلوار پليسها رو مي پوشيد!. حالا نگو شلوار من سبزه و مثل رنگ مال پليسهاست.

هوا گرمه. حسابي گرمه
نمي دونم اگه اين نقاط خوش آب و هوا اطراف يزد نبود، ملت پنج شنبه و جمعه چه بلاي سر خود مي آوردند؟

و اگه من اين كلاسهاي لعنتي رو نداشتم. آخ .....

آقا من دلم بستني مي خواد!. نه بستني، بابا بستني. نه؛ يستني مشتي.
حكايتش مفصله، سر فرصت تعريف مي كنم.
*****
خواب ديشب
ديشب من و يه نفر ديگه تا يك قدمي ازدواج پيش رفتيم. اما در آخرين لحظه هردو ما گفتيم نه. البته معلوم نشد كي زودتر نه رو گفت. اما هر چي كه بود خطر از بيخ گوش هردو ما گذشت. آخرش از زبون دختره بيرون كشيدم. منو به جاي يه نفر ديگه اشتباهي گرفته بود. خوش بحال اونه!.

اما راستش رو بخواهيد صبح كه بلند شدم كلي پشيمون شدم. نمي دونم اونهم مثل من شده يا نه؟ بعيد مي دونم. چون اينقدر چرت وپرت بهش گفتم كه الان با خودش داره فكر مي كنه اين ديونه كي بود؟

براي همه جور آدمي درس داده بودم؛ پير، جوون، دختر، پسر، والبته خوشكل و زشت. اما براي بچه ها نه. ديروز وقتي سر كلاس؛ بيست و پنج تا بچه تخس كه از سرو كول هم بالا مي رفتند رو ديدم. اولش هول كردم، هرچي با اونها حرف مي زدم مگه تو گوششون مي رفت يه سره قال مي زدند و فقط مي خواستند با كامپيوتر بازي كنند!. چاره اي نبود با هر بدبختي بود شبكه رو درست كرديم و گذاشتيم بيايند توي سايت.
واي خداي من از سر و كول هم بالامي رفتند. يه عده بازي بكش بكش مي خواستند؛ يه عده ماشين سواري. وقتي هم بازي مي كردند فقط داد مي زدند. هر چي قيافه آدمهاي عصباني مي گرفتم يا رو ترش مي كردم يا تهديد مي كردم نمي گذارم بازي كنند، اصلا كوچكترين توجهي بمن نمي كردند. و توي دنياي خودشون خوش خوش بودند.
يه لحظه با خودم فكر كردم نكنه من هم كه دبستاني بودم و هم قد اونها همين جوري بودم. بعدش هم يه چيزهاي يادم اومد كه بهتره نگم. بالاخره زنگ خونه
خورد و همه شون آژير كشان دويدند و رفتند كه سوار سرويس بشوند. بيچاره اون راننده سرويس!.

خيلي جالبه. پس از سه ماه قراري براي ديدن يه دوست گذاشتم؛ اما اصلا حوصله ديدن اونو ندارم.

معلم معلمها
هرگز فكرش هم نمي كردم روزي به معلمها درس بدهم. خيلي با حاله، مدام حرفهاي كليشه اي اونها رو به خودشون پس مي دادم.( در ضرورت علم و وقت گذاشتن براي يادگيري). اونها هم حرفهاي كه ما اون موقع تحويل استادها مي داديم به من مي گفنتد. عجيبه انگارهركي روي صندلي؛ روبروي تخته سياه (سفيد) مي شينه بايد تنبلي بكنه. خيلي وقتها از امتحان مي ترسوندمشون اما باز آخرش دلم رحم مي اومد و كمي اميدواري تحويلشون مي دادم.

بهرحال براي من تجربه جالبي بود. فقط اميدوارم يه جوري نشه كه مجبور بشم سر كلاس يكي از همين معلمها بشينم.

حس اون نيست. ميگيد چيكار كنم؟

هفته اي كه سپري شد پر از خاطره و ماجرا بود.
چند تا كار مي خواستيم با بچه ها انجام بدهيم كه نشد.
يه كار كه نمي خواستم انجام بدهم خودش انجام شد.
و مهمتر از همه اينكه يه كار خير هم كردم كه فكر كنم تا آخر عمر بايد اونو تكرار كنم.( البته با اجازه بعضيها)

اولين چالش جدي در كار
خوب هست كه رييس هواي منو داره وگرنه امروز حسابي ضايع مي شدم.
امروز صبح به بزرگتر تعميرگاه گير دادم، اونهم حسابي شاكي شد و سرو صدا كرد.
منهم با خودم گفتم هر چي باداد باد. روي حرفم وايسادم . حسابي جو رو مسموم كرده بود.
همه هم منتظر بودند كه ببينند چي ميشه بعد اعلام موضع كنند.
اما مثل هميشه بختم بلند بود و همه چيز به خوبي پيش رفت.
عصري اوضاع بهتر شده بود. انگار همه گوشي دستشون اومده.


يك كار جديد، همره با آدمهاي جديد، در يك دنياي جديد.

يه آدم خوش به حال يه جستجوي كار درست تو گوگل انجام داده، كه بلاگ من هم جزو منابع معرفي شده است .
خدا وكيلي خيلي مي خواهم بدونم كي هست. هر چند كه نمي شناسمش ولي خيلي كارش درسته.
البته مي تونم حدس بزنم روزي كه اين جستجو را انجام مي داده جمعه بوده، در ضمن اشتراك مجاني هم داشته است.
****
آدرس مجلات گوناگون در اينترنت
منابع فارسي به روايت سايت كتابخانه آستان قدس.
منابع خارجي به روايت سايت ديگران.
يه ليست جالب ديگه از مجلات برحسب موضوع با بيش از 80 موضوع.
فكر كنم اگه فقط چند دقيقه وقت بگذاريد كلي مجله مورد علاقه تون رو توي اين ليستها پيدا مي كنيد.

انگیزه

وقتي به كسي انگيزه و نيرو مي دهيد حواستون باشه زياد بالا بالا نبريدش. چون ممكنه با مخ بياد رو زمين.
Template Designed by Douglas Bowman - Updated to New Blogger by: Blogger Team
Modified for 3-Column Layout by Hoctro, a little change by PThemes