try
ديروز و امروز
امروز فكر ميكنم كه انتخاب بهتري هم مي تونه باشه.
فردا بايد بيشتر فكر كنم.
:: بازم ديروز با امروز و فردا قاطي پاطي شد.؛)
* سلام
هر چي ميخوام هيچي نگم نميشه. آخه بشر اينقدر نامرد. من چقدر از دستش عصباني بودم. يه كلمه؛ فقط يه كلمه، من گفتم نيما ديكته شده 19 . فردا صبحش نيما تو مدرسه به من گفت مامان مريم زنگ زده خونه شون و گفته نيما اگه ديكته ضعيفه بياد خونه ما تا باهاش كار كنم. كلي قسم و راست و دروغ سر هم كردم تا باور كرد من فقط راوي خبر بودم. آخه يكي نيست به اين پسره خر بگه تو ديگه چي ميخاي از الان كه دبستان هستي تكليف زندگي صد سال بعدت معلوم هست هم كار داري هم پول. تو اين وانفساي بيكاري و بي پولي. فقط يه بله بگو قال قضيه رو بكن و منو از شر اين مريم و مامانش راحت كن. ميبخشيد امروز يه كم خشمناكانه شد :(
********************
* سلام
من الان خونه مريم اينا هستم وداريم با هم مشق مي نويسيم. امروز توي كوچه مريم و مامانش يهو جلوم سبز شدند. مامان مريم كلي حالمو پرسيد. از وقتي فهميدند كه منو نيما توي يه كلاس هستيم هر جا ميرم اونا رو ميبينم تو صف اتوبوس ، نونوايي، در خونه، تو كوچه و اگه من از خونه بيرون نيام؛ ميايند در خونه ما. مامان مريم گفت چرا نميايي خونه ما با مريم مشقاتون رو بنويسيد؟ منم الكي بهونه آوردم كه چند تا مسئله رياضي دارم كه بابام بايد كمكم كنه . اما مامان مريم گفت مسعود جون خودم، خودم برات حل مي كنم. تو بيا خونه ما.
قربون مامانهاي امروزي برم من. علاوه بر اينكه سنگ نميندازند كلي كمك دست دخترهاشون هم هستند. مامان من بايد ياد بگيره . مامان جون يه روز زنگ بزن مملي و رضا خيكي بيان خونه مون مشق بنويسيم، آتاري بازي كنيم، شكلاتي شيريني، نوار قلبي... معيني.... بز زنگوله پايي ....اينجور محيطاي شاداب و با نشاط واقعا لازمه :)
********************
به اوني كه خودش ميدونه
گفته بودم كه رفيق نيمه راهي
همه لواشك ها رو خوردي
به من هم ندادي .
فردا كه اومدي مدرسه،
سر كلاس ديدي دفتر مشقت تو كيفت نيست!
ياد خنده هاي امروزت بيفت.
من همون جوري مي خندم اييهههههههههههه( مثل خاله نرگس)
حالا خود داني. چيپس ميخري يا نه؟
گفته بودم .... گاهي ترس از دست دادن دفتر مشقت. بدتر است از تاسف نداشتنش
********************
* سلام
امروز واقعا روز سختي بود! اينو در حالي مينويسم كه خيلي خسته ام! امسال خانم معلم ما هرروز يه عالمه مشق ميده و ميگه تا فردا صبح همه اونا رو بياريم. تازه دو تا مسئله رياضي هم بايد حل كنيم. توي دفترها هم با دقت نگاه ميكنه اصلا نميشه دو سه خط تو انداخت!!! امروز اين خانم اشك منو در آورد. سر كتبي علوم برگه مملي رو گرفت و گفت چون تقلب كرده بهش صفر ميده و بايد بابا يا مامانش رو بياره مدرسه. توي زنگ تفريح من و مملي و رضا خيكي قول مردونه داديم كه آخرين امتحان ثلث سوم كه داديم بريم تموم شيشه هاي خونه خانم معلم رو خرد كنيم. تازه اگه ماشين شوهرش هم بود با تيغ خط خطي كنيم. سر كلاس بعد اجتماعي داشتيم خانم اسم مملي رو صدا زد كه درس جواب بده . اون هم به اميد ما رفت پا تخته . سوال اول نصفه و نيمه جواب داد سوال دوم چرت و پرت گفت و سوال سوم زد زير گريه . بعدش هم رفت در گوش خانم يه چيزي گفت و بعد با هم از كلاس بيرون رفتند. چند دقيقه بعد كه آقاي ناظم اومد دنبال من و رضا فهميديم كه آنتن ما رو لو داده . توي دفتر بلبشو بود مملي يه كم پياز داغشو زياد كرده بود و گفته بود امروز عصر قرار بوده بريم. فقط تنها شانسي كه آورديم اين بود كه خانم معلم شوهر نداشت تا ما ماشينشو خط خطي كنيم! قرار شد فردا با وليمون بياييم مدرسه.
من نميدونم يه نمره كلاسي چقدر اهميت داره كه آدم بخاطرش دوستاشو بفروشه ( من الان توي اتاق كار بابا هستم اومدم چيزهاي كه وقتي عصباني بودم نوشتم رو پاك كنم.... چون ميدونم ديگه ......ولي خب واقعيت رو نوشته بودم....چون دلم نميخوام هو بيفته گروه آپاچي منحل شده.... اخ بابا اوم
********************
:: اينو فقط براي شوخي با زهرا نوشتم. اصلا قصدم توهين يا ادا در آوردن او نيست.
دمي براي آسودن ...
لحظه اي براي نفس كشيدن ....
و يا همدمي براي درددل كردن.
هنوز هم رازهاي دلم را با كسي قسمت نكردم، و ديگر فرصت و حوصله اي براي بازگو كردن آن ندارم. نمي دانم اين كم حوصلگي براي چيست؟ اما خوب مي دانم كه هر وقت محتاج تو باشم، تو نزديك مني. چه نيك از مشكلاتم خبر داري و چه خوب با بزرگواري بديهايم را مي بخشي.
اي خداي مهربان! من اكنون به تو از هر زمان محتاج ترم. يا باسط.
كه مپرس
دْرد دردي چشيده ام كه مپرس
زان دو جادوي مست خواب افشان
عشوه هاي خريده ام كه مپرس
زان لب دلنواز شكرخند
رازهاي شنيده ام كه مپرس
من! فراتر ز ملك تا ملكوت
خلوتي برگزيده ام كه مپرس
عالمي، صد هزار عالم را
با همين ديده، ديده ام كه مپرس
تا سراپرده قدم ز حدوث
عرصه اي در بريده ام مپرس
از كف ساقيان عالم غيب
ساغري در كشيده ام كه مپرس
با پروبال عشق در يك دم
تا بدانجا پريده ام كه مپرس
با همه عيب از كرامت دوست
به مقامي رسيده ام كه مپرس
:: مهرداد اوستا
خلاصه تا تفت رو بنده رانندگي كردم و پدر بزرگ بغل دست. البته با توضيحات !. گاز بده . سبقت بگير. تند نرو. بوق بزن. جاي شما خالي آخرش هم آب پاكي رو روي دستم ريخت و گفت: بابا تو رانندگي بلد نيستي.!؟
توي تفت من پياده شدم تا برم در خونه دوستم وقتي برگشتم پدر بزرگ پشت رل بود. با خودم گفتم" بي خيال؛ ديگه پليس توي راه نيست". اما نمي دونم حواسم به ماشين گشت پليس نبود يا رانندگي پدربزرگ دوست داشتني. يا هردو با هم.
شانس رو ببيند ماشين گشت دنبال يه خاور بود و ما توي پيچ جاده و جلوي روي او، از خاور سبقت گرفتيم. اكي ثانيه گشت پليس راه جلوي ما سبز شد. " پيكان بزن كنار" . و حالا بعد از اين شاهكار، پدر بزرگ مي خواست در بره. داداشم مي گفت" آقا جون باچيروهه دويستا ميره " . و پدر بزرگ گرامي مثل آقاي كاووسي مي گفت" باشه؛ حالا چيكار كنم؟" .
خلاصه زديم كناراول صورت شديم كه چي شده؟ ، بعد انكار كرديم وآخر سر التماس. اما فيده نداشت هيچي؛ بدتر هم شد. آقاي پليس نارحت بالاخره فهميد؛ گواهينامه هوتوتو، عينك هوتوتو، قوانين رانندگي هوتوتو و كارت ماشين هم كه توي ماشين نبود، فقط يه دونه گواهينامه شاهنشاهي با يه دونه بيمه نامه ماشين داشتيم. و....
خلاصه برگ جريمه پنج هزار تومني را گرفتم و نشستم پشت رل. اما پدر بزرگ دائم به پليسه بد و بيراه گفت و مدعي بود كه روي خط ممتد سبقت نگرفته.!
تا يادم نرفته پدربزرگ به همراه مادربزرگ و يه نفرديگه كه از قبل هم معلوم شده به اميد خدا مي خواهند با همين ماشين بروند زيارت اما رضا (ع). از همه دوستان فقط التماس دعا دارم.!!!!!!!.
در زمينه فروش قطعات كامپيوتر فعاليت مي كنند. تنها شركتي كه خدمات درست و حسابي ارائه مي داد مركز تجارت الكترونيك يزد بود. بنظر مي رسد بچه هاي كار بلدي داره ، اينو مي تونيد از طراحي سايتشون هم متوجه بشويد و اينكه اهداف بلند مدت و فرا منطقه اي را دنبال مي كنند. با يكي از اونها آشنا شدم آقاي شفيق. پسر باهوش و فوق العاده مودبي بود. در ضمن تا يادم نرفته تركيب دختر با نمايشگاه كامپيوتر غير قابل تفكيك هست . نه .
بهر حال مجبور شدم لينك او را بردارم و به جاي اون يه لينك از معرفي شهر خودم بگذارم. كاچي بهتر از هيچي.
وقتي كوچك بودم توي محله قديمي، هر وقت يه كاري براي آدمهاي مسن انجام مي دادم كلي دعاي خير پشت سرم بود. از جمله اينكه ” الهي مادر پير بشي“ . اوايل با اين جمله مشكل داشتم حتي بكبار يادم هست كه از مادرم پرسيدم چرا بايد پير بشم؟ دوست دارم هميشه جوون باشم. مادرم كلي برايم توضيح داند كه اين يه دعا براي عاقبت به خيري است. و اينكه آدم توي ابتداي عمر خداي نكرده جوون مرگ نشه . و...
چند روزي است عمه مادرم از تهران به يزد اومدند و پهلوي پدر بزرگ و مادر بزرگ من هستند. هر جند مثل همه خانمهاي ديگه با وجود كهولت سن تمام آدمها رو با شغلشون و اسمشون و... مي شناسند اما بنده خدا يك دونه پله رو هم به زحمت پايين و بالا مي ره . اساسي پير شده. گوشش سنگين هست و بايد تقريبا داد بزني تا بشنود.اما ازهمه چيزخبر دارد به من مي گفت؛ عمه توي تهرون كلاس كامپيوتر ساعتي ده بيست هزار تومن هست تو هم اينقدر مي گيري !. عمه فوق ليسانس امتحان ندادي ؟ بخون خيلي خوبه .!
ديروز وقتي كمكش مي كردم از پله ها بالا بيايد ياد دعاي بالا افتادم و با خودم گفتم الان مي گه مادر الهي پير بشي . اما نگفت ، فقط گفت ” عمه الهي خوشبخت بشي “. من از ذوق اين دعا، برق توي چشمهايم درخشيد. ببينم شما دوست داريد چه دعايي در حقتون بكنند؟
البته نمي دونم حالا كدوم يكي را مي گيرند. شايد هم مثل قضيه خانم خيرانديش هر دو طرف را. فقط در حيرتم از اين مردم پست و گرسنه. حتي زندگي شخصي ديگران را با ولع مي خواهند. وهيچ معيار اخلاقي هم نمي شناسند. خدا به همه ما رحم كنه.
مي شود با يك لبخند، همنشين گلها بود.
مي شود پرواز را در اوج، با يك عقاب ديد.
مي شود غم را در دل يك مسكين حس كرد و با آن همدلي كرد.
مي شود مثل پرستوها شاد بود.
مي شود چشم به راه بهار داشت.
مي شود اميد را با غنچه اي آغاز كرد.
مي شود مثل شقايق، سرخ زيست.
:: مي شود..... نه نمي شود!. اگه بتواني، نمي داني و اگر بداني نمي تواني .
:: حالا ما گفته باشيم. خانمهاي كه يزد تشريف مي آورند اگه يه جوان ديدند .... جو اونها رو نگيره.
اولين دفعه كه آهنگ together را گوش كردم، برايم خيلي جالب بود.آخه من ابتدا ريتم و آهنگ ترانه برايم بايد جالب باشه تا دوستش بدارم. اما اين ترانه معني خوبي داره طوري كه دوسه روزي اونو مرتب گوش ميدادم. چند تا شو هم از او ديدم بنظرم آدم معقولي اومد!. علاوه بر اينكه اين بابا صداي خوبي هم داره. آهنگ Mystasia هم ايضا. و...
ديشب رفتم يه سري به سايتش زدم جالب بود. طراحي بسيار جالبي داره. برخلاف سايت گوگوش !
Together
Written and composed by Rene Baumann and Axel Breitung
*1999 published by Edition Capricorn / EAMS Musikverlag GmbH & Co. KG / Bishop Songs
Produced by Rene Baumann and Axel Breitung
Mixed & Arranged by: Rene Baumann and Axel Breitung at Bishop Studios Hamburg
Vocals, Adlibs & Choir by: Teresa Kaestel, Anthony Moriah, Christiane Eiben, Beatrice Obrecht, Pat Appleton, Axel Breitung,
Vocal Editing by: Kay Nickold, Meik Hesselbarth
Lyrics Controlling: Nancy Rentzsch
Refrain:
Together forever for all the time
Together we welcome the secret sign
Together in freedom we take the chance
Together forever we will be friends
Refrain 2:
We are what we are - Together
And we went so far - Together
We are what we are - Together
We all long for a land to be free
Verse 1:
The promised land is close to you
The rain is gone, the sky is blue
Hand in hand we can survive
We're fighting for a better life
Bridge:
It's a new generation
Without hate and frustration
Promised land, promised nation
Without pain, without control
Verse 2:
Planet earth is our place
Insanity is lost in space
A world of dreams is what we share
Where honesty is in the air
Rap:
Together forever for all the time
Together we welcome the secret sign
Together in freedom we take the chance
Together forever we will be friends
ديشب از امشب حال من آشفته تر بود
تا صبحدم چيزي درونـم شعله ور بود
چيزي كه ديشب سينه ام را گرمتر كرد
از فـرط گـرمي مثل دستان پدر بود
امـا همين گـرمـاي لبـريـز از لطافت
در سوختن چون برق، نه، مثل شرر بود
وقت سحر از بس دل من شكوه مي كرد
چشم افـق از گـريه خـون آلود و تر بود
مثـل درختي پيـر در فصـل زمستان
افكـار من آكنده از زخم تبـر بـود
سيرم من از اين چيزهاي پوچ، هـرچند
يك عمر تنهـا لقمه ام لخت جگـر بود
از اين قفس يك لحظه آوازي نيامد
تنها صدا اينجا صداي بال و پر بود
مي خواهم از امروز، چون خورشيد باشم
اي كـاش قدري آسمان نزديكتـر بود!
:: محسن حسن زاده ليله كوهي
سايت صدا و سيما بخش جديدي را با عنوان tech به مجموعه اطلاعات موجود در سايـت Irib.com افزوده است. به گزارش خبرنگار ITIran اين بخش جديد كه عموما براي ارتقاي دانش استفاده كنندگان از تكنولوژي هاي ويديويي و تلويزيوني ايجاد شده شامل مقالات متعدد وهمچنين تحقيقات و زمان كنفرانس ها و سمينارها پروژه ها و نمايشگاه ها و موارد فني و اطلاعاتي ديگر است.
سايت جديد همچنين بخش خبري ويژه اي نيز دارد كه اخبار تكنولوژي هاي تلويزيوني و كامپيوتري را ارايه مي دهد.
در بخش Download نرم افزار نيز تعدادي نرم افزار براي استفاده كاربران اينترنت در نظر گرفته شده است.
اين سايـت در آدرس www.irib.com/tech قابل دسترسي است.
سالهاي كه فقط تلويزيون بود و بس. وقتي يك فيلم سينمايي پخش مي شد عمويم دائم جلو جلو فيلم رو تعريف مي كرد و چقدر اعصابم خرد مي شد و برايم عجيب بود كه چطور اينهمه پيش بيني اون درست در مي آيد، نگو اون اين فيلمها رو قبلتر ديده بود. و حالا شايد بهمين دليل حالا اصلا به خودم و هيچ كس اجازه نمي دهم توضيح روي فيلم بدهد!.
چقدر گذشت نمي دانم اما آنقدر بزرگ شده بودم كه يه روز عمويم بهم گفت امروز ظهر مي رويم سينما. و من تا ظهر چه لحظات عذاب آوري را گذراندم. فكر كنم از هولش نهار هم نخوردم.توي سالن هماني بود كه تعريفش را شنيده بودم تاريك با پرده اي سفيد و نوراني، همراه باريكه اي نور كه از ته سالن مي اومد و اون پرده بزرگ را روشن مي كرد. فيلم هم” نورمن شير فروش” بود. و بعد از اون بود كه پاي من به سينما باز شد.
همين جور اسم تموم فيلمها رو با هنرپيشه هايش حفظ بودم. آگهي هاي فيلمها رو از روزنامه مي بريدم و نگه مي داشتم اما در اين ميان اصلا نام كارگردان برايم مفهومي نداشت، تا اينكه فبلم ”هامون” را ديدم. دفعه اول وقتي از سينما بيرون اومدم تا نيم ساعت بعدش رو يادم نيست كه چيكار كردم، كجا رفتم. فقط وقتي به خودم اومدم ديدم عين مرغ سر كنده دارم دور خودم چرخ مي زنم. و از اينجا بود كه همه چيز برايم رنگ ديگري گرفت.
اما اين روزها بود كه مدام مي آمدند و مي رفتند. ومن هي بين اين چيز و آن چيز چرخ مي خوردم. هر چند هنوز سينما برايم عزيز هست، اما اولويت اول نيست. حالا كه پشت سرم را نگاه مي كنم مي بينم زياد فرق نكردم. شايد از رنگ آبي خوشم بيايد اما هنوز قرمزي هستم. درسته كه ديگه مخملباف ارضايم نمي كنه اما سميرا كه هست. درسته كه ديگه وقت
خوندن رمان هزار صفحه اي رو ندارم، اما هنوز قصه شب كه هست. يادش بخير” سووشون” سيمين دانشور كه يك روز خوندم. و دوباره روز بعد ازنو.
روز اول مهر براي همه ما، ياد آور لحظات شيريني است. و چقدر نام با مسماي داره و من تا حالا به اون توجه نكرده بودم "مهر". كوچولوهاي كه مي بينم الان به دبستان مي روند يا حتي بچه هاي كه دانشگاه قبول شدند، حسابي دلم يه جوري ميشه دلم مي خواهد دوباره كوچك بودم و به مدرسه مي رفتم.
همه خاطرات خوب من به دبستان برمي گردد. جايي كه " جامه تعليمات اسلامي افشار " نام داشت. حق نداشتيم توي فضاي مدرسه بدويم يا سرو صدا كنيم. حتي توي كوچه ها هم ناظم مدرسه چرخ مي زد كه كسي بازي نكند، والبته چقدر ما هم گوش مي كرديم. بردن نام تيله مصادف با مرگ بود. لعنتي انقدر آنتن توي مدرسه بود كه سريع كل كاينات توي دفتر تو مشت آقاي ميرنژاد بود. اگر كسي هم خبردار نمي شد مادرم با يه تلفن كوچولو خبرها رو مي داد. فقط تنها حسن دبستان اين بود كه شبانه روزي نبود. وگرنه عين فيلم انگليسي ديوار بود.الان گاهي وقتها به اونجا سر مي زنم و ياد اون سيلي كه از ناظممون خوردم رو تازه مي كنم. بادش به خير. آه. دوباره نوستالژي منو گرفت.