روح نسیم صبح
در مشرق عشق؛ نور خورشید تویی
در باغ نگاه؛ یاس امید تویی
در بین هزارپونه آنکس که مرا
چون روح نسیم صبح فهمید؛ تویی
در باغ نگاه؛ یاس امید تویی
در بین هزارپونه آنکس که مرا
چون روح نسیم صبح فهمید؛ تویی
شب شیشه ای
این کیه که قد آینه عکسشو زدن به دیوار
چقده شبیه من نیست ، نه خدایا منم انگار
اگه این منم که مارو چه به اینهمه اشاره
با کی اشتباه گرفتین؟ من نه ماهم نه ستاره
چشمتو رو آینه وا کن ، واسه ماه ستاره کم نیست
اونکه آرزوشو داری حتی قدر خودتم نیست
نمیدونم خیلی از ما نقشمون تو قصه چی بود
اگه رو میشد دلامون، اگه این شب شیشه ای بود
دیگه جز شب چی میتونه سایه هر دوی ما شه؟
اگه تصویر ستاره پشت پرده ای نباشه
عینک خیال و وهمو از رو چشم قصه بردار
من همینم که میبینی، نه اون عکسهای رو دیوار
چقده شبیه من نیست ، نه خدایا منم انگار
اگه این منم که مارو چه به اینهمه اشاره
با کی اشتباه گرفتین؟ من نه ماهم نه ستاره
چشمتو رو آینه وا کن ، واسه ماه ستاره کم نیست
اونکه آرزوشو داری حتی قدر خودتم نیست
نمیدونم خیلی از ما نقشمون تو قصه چی بود
اگه رو میشد دلامون، اگه این شب شیشه ای بود
دیگه جز شب چی میتونه سایه هر دوی ما شه؟
اگه تصویر ستاره پشت پرده ای نباشه
عینک خیال و وهمو از رو چشم قصه بردار
من همینم که میبینی، نه اون عکسهای رو دیوار
پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهرم کوچکم اینرا پرسید.
من به او خندیدم.
کمی آزرده و حیرت زده گفت:
روی دیوار درختان دیدم.
دیروز خودم دیدم. مهران پسر همسایه؛
پنج وارونه به مینو می داد.
آنقدر خنده ورم داشت که طفلک ترسید.
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم.
بعدها وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد.
بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد!
من به او خندیدم.
کمی آزرده و حیرت زده گفت:
روی دیوار درختان دیدم.
دیروز خودم دیدم. مهران پسر همسایه؛
پنج وارونه به مینو می داد.
آنقدر خنده ورم داشت که طفلک ترسید.
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم.
بعدها وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد.
بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد!
احساس بد
مقابله با این همه احساس منفی که به سمت من می آید مشکل شده است. هر چه قدر هم آدم به خودش تلقین کند باز هم سخت است که از پس اون بر بیایی.
فیل تر ینگ خوشمزه
اصلا نمی تونم بفهمم برای چه سایتی که فقط کارش لینک دادن به مطالب جالب است فیل تر شده است.
رسم و روسومات
بدجوری دیروز حالم بد شده بود در شرایطی بودم که حسابی معذب بودم و حسابی از دست این رسم و روسومات کفری شده بودم. به خودم قول دادم از این به بعد بر اساس شناخت خودم عمل کنم.
سفر به قونیه
یه جورهای بدون اینکه خودمون هم یخواهیم رفتیم قونیه مراسم سماع. آدم اونجا بدجوری دلش می گیره وقتی می بینه کشور ترکیه از کنار نام مولوی که حتی یه بیت شعر به ترکی نگفته و خیلی از ترکها شعرهاشو نمی فهمند، چه جوری بهره فرهنگی و مادی می گیره.
بیچاره حافظ و سعدی و خیام و فردوسی که توی ایران هستند. اگه توی یکی از کشورهای همسایه خاک شده بودند هر سال به بهانه ای کلی توریست رو جمع می کردند و علاوه بر معرفی فرهنگ و کشورشون؛ پولی هم نثار اقتصادشون می کردند.
بیچاره حافظ و سعدی و خیام و فردوسی که توی ایران هستند. اگه توی یکی از کشورهای همسایه خاک شده بودند هر سال به بهانه ای کلی توریست رو جمع می کردند و علاوه بر معرفی فرهنگ و کشورشون؛ پولی هم نثار اقتصادشون می کردند.
اولین برف
بارش اولین برف زمستانی با قطع برق وگاز همراه بود.دیروز صبح وقتی بارش برف شروع شد همه خوشحال از بارش نعمات خدا بودیم ولی نمی دانستیم که الطاف خدا همیشه باید با برنامه ریزی و توجه بندگان خدا همراه باشد.
اولین اتفاق قطعی برق بدلیل اتصال شاخه های مرطوب درختان با سیمهای برق بود. و بعد هم کاهش فشار و قطعی گاز که آنهم بنا به اظهار رئیس گاز یزد بدلیل افزایش استفاده مشترکین بوده است.!
ناگفته پیداست این مشکل هرساله و همیشگی در زمستان و به هنگام بارش باران و برف می باشد.
اولین اتفاق قطعی برق بدلیل اتصال شاخه های مرطوب درختان با سیمهای برق بود. و بعد هم کاهش فشار و قطعی گاز که آنهم بنا به اظهار رئیس گاز یزد بدلیل افزایش استفاده مشترکین بوده است.!
ناگفته پیداست این مشکل هرساله و همیشگی در زمستان و به هنگام بارش باران و برف می باشد.
میم مثل مادر
اولین بار بود که بهمراه برادرم به سینما می رفتیم. و مثل همه توی سالن های های گریه کردیم. البته خانمهای بودند که طاقت نداشتند و درحالی که هق هق گریه می کردند وسطهای فیلم زدند بیرون.
دیروز جمعه اکبر نبوی توی برنامه نقد 2 با رسول ملاقلی پور درباره فیلم صحبت کردو عجیب اینکه اصلا در مورد مصدومین شیمیایی و کسانی که ناخواسته دچار این مشکلات شده بودند حرفی به میان نیامد.
اولین بار بود که می شنیدم از هیجده هزار ساکن سردشت دوازده هزار نفر اون شیمیایی شدند.
دیروز جمعه اکبر نبوی توی برنامه نقد 2 با رسول ملاقلی پور درباره فیلم صحبت کردو عجیب اینکه اصلا در مورد مصدومین شیمیایی و کسانی که ناخواسته دچار این مشکلات شده بودند حرفی به میان نیامد.
اولین بار بود که می شنیدم از هیجده هزار ساکن سردشت دوازده هزار نفر اون شیمیایی شدند.
آخرش نفهمیدیم
آخرش نفهمیدیم کدوم درسته؟ صاحب دلان یا صاحبدلان
آخرش نفمیدیم سریال آبکی آخرین گناه کی آدم خوبه بود کی آدم بده؟
آخرش نفهمیدیم تو سریال زیر زمین پول دزدی رو چطوری تطهیر می کنند با دادن به کمیته امداد یا پس دادن به صاحب پولها
آخرش نفمیدیم سریال آبکی آخرین گناه کی آدم خوبه بود کی آدم بده؟
آخرش نفهمیدیم تو سریال زیر زمین پول دزدی رو چطوری تطهیر می کنند با دادن به کمیته امداد یا پس دادن به صاحب پولها
حامد بهداد
دیشب برنامه الفبای مهربانی حامد بهداد رو دعوت کرده بود و اولش کلی احمدزاده درباره هنرمند متعهد و دفاع مقدس حرف زد وبعدش حامد خان رو معرفی نمود. حامد جون هم وقتی شروع به حرف زدن کرد همه فهمیدیم که به کل کرکره رو کشیده پایین و مخش رو فرستاده تعطیلات.
- شروع جنگ رو سال 57 گفت بعد گفت 58 آخرش به 59 راضی شد.!
- توی فیلمی که بازی کرده بود کارگردان ازش خواسته بود در هنگام جان دادن یه جمله ای رو بگه و تاکید کرده بود به خاطر این جمله تصویب فیلم رو گرفته ولی حامد جون گفت "من گفتم نمی گم. تیر به پشتم خورده. حالا هر کاری می خوای بکن."
خدایش وقتی دیدند چرت و پرت زیاد میگه هنوز وقت برنامه تموم نشده بود سریع باهاش خداحافظی کردند.
- شروع جنگ رو سال 57 گفت بعد گفت 58 آخرش به 59 راضی شد.!
- توی فیلمی که بازی کرده بود کارگردان ازش خواسته بود در هنگام جان دادن یه جمله ای رو بگه و تاکید کرده بود به خاطر این جمله تصویب فیلم رو گرفته ولی حامد جون گفت "من گفتم نمی گم. تیر به پشتم خورده. حالا هر کاری می خوای بکن."
خدایش وقتی دیدند چرت و پرت زیاد میگه هنوز وقت برنامه تموم نشده بود سریع باهاش خداحافظی کردند.
ده فرمان
ده فرمانی که خداوند بر موسی نازل کرده است ودر تورات نیز ذکر آن آمده است:
فرمان اول : تورا به حضور من خدایان دیگر نباشد.
دوم: به جهت خود، صورت تراشیده یا هیچ تمثالی... مساز،وآنها راسجده وعبادت منما.
سوم: نام یهوه خدای خود را به باطل مبر.
چهارم : روز نسبت را نگاه دار.
پنجم: پدر و مادرخود را حرمت دار.
ششم:قتل مکن.
هفتم: زنا مکن.
هشتم: دزدی مکن.
نهم : بر همسایه خودشهادت دروغ مده.
دهم: برزن همسایه ات طمع مورزوبه خانۀ همسایه ومزرعه و...(تورات، تثنیه /٥ ذیل ده فرمان )
منبع
فرمان اول : تورا به حضور من خدایان دیگر نباشد.
دوم: به جهت خود، صورت تراشیده یا هیچ تمثالی... مساز،وآنها راسجده وعبادت منما.
سوم: نام یهوه خدای خود را به باطل مبر.
چهارم : روز نسبت را نگاه دار.
پنجم: پدر و مادرخود را حرمت دار.
ششم:قتل مکن.
هفتم: زنا مکن.
هشتم: دزدی مکن.
نهم : بر همسایه خودشهادت دروغ مده.
دهم: برزن همسایه ات طمع مورزوبه خانۀ همسایه ومزرعه و...(تورات، تثنیه /٥ ذیل ده فرمان )
منبع
گرما
گرمای هوا دیگه واقعا طاقت فرسا شده است. طبق گزارش هواشناسی یزد متوسط دما در تابستان امسال از 50 سال گذشته بیشتر بوده . تنها وسیله گریز از گرما نشستن توی خونه و استفاده از کولر است. واقعا اگه این کولرهای آبی نبود زندگی ما فلج می شد.
خیلی قدیما یادم هست که همه زیرزمینهای خنک داشتند که کلا روزهای تابستون رو اونجا بودند و شبها هم رو پشت بام توی پشه بند. البته اونها که وضعیت بهتری داشتند به نقاط ییلاقی و خوش آب و هوای نزدیک شیرکوه می رفتند و با خرید یا اجاره باغات اونجا کلا از اوایل عید تا آخرهای تابستون بهمراه خانواده اونجا می موندند. البته الان اونجاها اونقدر بساز و بفروشی شده که آدم فکر نمی کنه که توی ده هست و داره هوای ده رو تنفس می کنه!
خیلی قدیما یادم هست که همه زیرزمینهای خنک داشتند که کلا روزهای تابستون رو اونجا بودند و شبها هم رو پشت بام توی پشه بند. البته اونها که وضعیت بهتری داشتند به نقاط ییلاقی و خوش آب و هوای نزدیک شیرکوه می رفتند و با خرید یا اجاره باغات اونجا کلا از اوایل عید تا آخرهای تابستون بهمراه خانواده اونجا می موندند. البته الان اونجاها اونقدر بساز و بفروشی شده که آدم فکر نمی کنه که توی ده هست و داره هوای ده رو تنفس می کنه!
از لبنان و اسرائیل
در مورد جنگ حزب اله با اسرائیل همراه با کشته و مجروح شدن انبوهی از غیر نظامیان دو طرف همه می گویند و زیاد می شنویم. راستش معلوم نیست کدامیک از دو طرف مقصرند ولی خواندن یادداشتهای کسانی که در متن این جنگ ویرانگر قرار دارند چه از لبنان باشد و چه در اسرائیل می تواند گوشه ای از درد و رنجی که هر دو طرف بخاطر از دست دادن هموطنانشان می کشند به آدم منتقل کند.
کلاسیک
دیشب سینما 4 فیلم مردی که لیبرتی والاس را کشت با بازی جان وین و جیمز استوارت پخش کرد کلی یاد گذشته ها کردم. هنوز هم میشه با دیدن فیلمهای کلاسیک حظ بصری برد.
آنگولا
باخت از مکزیک و پرتغال محتمل بود ولی راستش کسی فکر نمی کرد اینقدر بد بازی کنیم ولی حالا دیگه مطئن هستیم که باخت سوم هم در راه است.
ایران- مکزیک
اینکه باید از تیم ملی حمایت کنیم بحثی نیست ولی فکر کنم دیگه باید باور کنیم فوتبال ما سالها ست که دیمی است. وقتی گل می زنیم روی حرکات فردی یا کاملا شانسی و وقتی گل می خوریم روی شناخت کامل حریفان از ماست. کافی است به گلهای که توی بازی کرواسی ،بوسنی و حتی مکزیک زدیم دقت کنیم.
برانکو با وجودی که بیش از هشت سال از نزدیک با فوتبال آشناست هنوز نتوانسته اشکالات اساسی تیم ما که ضعف در دروازبانی و دفاع ناهماهنگ بوده است را رفع کند. به نظرم آنچه باعث باخت دیروز ما از مکزیک شد عدم درک درست مربی ما از شرایط بازی بود نه کار روانی روی تیم . دلیل اونهم بازی خوب ما در نیمه اول بود ولی وقتی مربی مکزیک با تعویض دو یار تغییر تاکتیکی داد عملا ما بازی رو باختیم.
برانکو با وجودی که بیش از هشت سال از نزدیک با فوتبال آشناست هنوز نتوانسته اشکالات اساسی تیم ما که ضعف در دروازبانی و دفاع ناهماهنگ بوده است را رفع کند. به نظرم آنچه باعث باخت دیروز ما از مکزیک شد عدم درک درست مربی ما از شرایط بازی بود نه کار روانی روی تیم . دلیل اونهم بازی خوب ما در نیمه اول بود ولی وقتی مربی مکزیک با تعویض دو یار تغییر تاکتیکی داد عملا ما بازی رو باختیم.
پلنگ صورتی
درب اتوماتیک
همسایه های ما فرصت سر خاراندن رو ندارند چه برسه به پیاده شدن از ماشین و درب منزل را باز کردن. بنابراین اکثرشون درب کنترلی دارند و با فشردن یه دکمه درب به صورت اتوماتیک باز میشه. و بعدش فتی می روند تو خونه!. البته این کارکرد یه چیزی تو مایه های رو کم کنی هم هست. بعله دیگه. اما معضلاتی هم داره که گفتنش خالی از لطف نیست.
اولش که یارو برای نصبش اومده بود نمی دونم چکش بود یا پتک که مرتب با صدای وحشتناک به درب آهنی می زد. خلاصه یک روزی برای نصب تق و توق داشتیم.
چند روز بعد دخترهای همسایه خونه ما زنگ زدند که مامانشون رفته استخر و یادش رفته با کنترل درب رو ببنده ! حالا هم هر چی به موبایلش زنگ می زنند جواب نمی ده. رفتیم جهت مهندسی ولی نمی شد کاری کرد؛ درب فقط با کنترل خودش باز و بسته میشه. بنابراین یه دوسه ساعتی مواظب خونه همسایه بودیم تا خانوم اومدند و درب رو بستند.
فردا شبش همسایه ما از مهممونی اومدند هر کاری کردند درب باز نشد که نشد. کلی هم باهاش کلنجار رفتند ولی نشد آخرش ماشینوشون رو تو کوچه گذاشتند. معلوم نیست چند بار دیگه این بازیها ادامه داشته باشه.
اولش که یارو برای نصبش اومده بود نمی دونم چکش بود یا پتک که مرتب با صدای وحشتناک به درب آهنی می زد. خلاصه یک روزی برای نصب تق و توق داشتیم.
چند روز بعد دخترهای همسایه خونه ما زنگ زدند که مامانشون رفته استخر و یادش رفته با کنترل درب رو ببنده ! حالا هم هر چی به موبایلش زنگ می زنند جواب نمی ده. رفتیم جهت مهندسی ولی نمی شد کاری کرد؛ درب فقط با کنترل خودش باز و بسته میشه. بنابراین یه دوسه ساعتی مواظب خونه همسایه بودیم تا خانوم اومدند و درب رو بستند.
فردا شبش همسایه ما از مهممونی اومدند هر کاری کردند درب باز نشد که نشد. کلی هم باهاش کلنجار رفتند ولی نشد آخرش ماشینوشون رو تو کوچه گذاشتند. معلوم نیست چند بار دیگه این بازیها ادامه داشته باشه.
تلویزیون
گاهی اوقات رسانه ملی بد جوری آدم رو غافلگیر می کند. جمعه ظهر تلویزیون رو روشن کردم داشت تکرار مستند زیبای اینجا آفریقاست رو نمایش می داد. مسندی که به نمایش تمامی استعدادها آفریقا می پردازد. آدم کلی دلش می خواد به جای رویا نونهالی باشه.
یه برنامه جالب دیگه هم که از شبکه چهار پخش میشه برنامه نوای ایرانی هست که واقعا جالب و زیباست . یکی از نکات مورد توجه هنگام پخش کامل یک موسیقی همراهی زیرنویس و توضیح درباره نوع دستگاه و سازی که نواخته می شود است
.
پی نوشت: دم صدا و سیما با این سایت درپیتش گرم باد
یه برنامه جالب دیگه هم که از شبکه چهار پخش میشه برنامه نوای ایرانی هست که واقعا جالب و زیباست . یکی از نکات مورد توجه هنگام پخش کامل یک موسیقی همراهی زیرنویس و توضیح درباره نوع دستگاه و سازی که نواخته می شود است
.
پی نوشت: دم صدا و سیما با این سایت درپیتش گرم باد
هدف
بدون هدف نمی توان انتظار موفقیت داشت. اگر ما تنها یک هدف روشن داشته باشیم می توانیم تلاشهای خود را متمرکز کنیم.
اکیو موریتا شرکت سونی
نوشتم برای اینکه خودم بعدا بخوانم!
اکیو موریتا شرکت سونی
نوشتم برای اینکه خودم بعدا بخوانم!
لینوکس
خیلی وقت پیش ردهت را روی نصب کردم واز اون استفاده می کردم. جدیدا کتابی به دستم رسید که توضیح اجمالی درباره نرم افزارهای متن باز و توضیحات اجمالی درباره مجوزهای آنها و افرادی که در این فضا در حال فعالیت هستند داده بود.
در ایران بچه های فعالی در این زمینه کار می کنند که آلن باغومیان و وب سایت های که در این زمینه پشتیبانی می کند معرف حضور اینکاره ها هست. اما من فعلا می خوام یه آزمایش کوچولوی (!) هم روی اوبونتو بکنم.
در ایران بچه های فعالی در این زمینه کار می کنند که آلن باغومیان و وب سایت های که در این زمینه پشتیبانی می کند معرف حضور اینکاره ها هست. اما من فعلا می خوام یه آزمایش کوچولوی (!) هم روی اوبونتو بکنم.
باران
بالاخره پس از یکهفته گرمی نسبی هوا امروز دیگه آسمون دلش رحم اومد و باران لطیفش را نثار زمینیان کرد. راستی برای باران چه صفتی را بهتر از لطافت می توان به کار برد؟
نسل جوان
این مدت که با بچه های دبیرستان کار می کنم کلی انرژی و انگیزه پیدا کردم و خیلی هم به وقتهای که اون دوران جاهلی هدر دادم غبطه خوردم.
بچه ها چه دختر و پسر معصومیتی تو چهره شون موج می زنه که آدم ناخود آگاه نمی ونه با اونها رو راست نباشه. ولی بازم خامی و کله شقی تو خونشون هست.!
شاید نتونم همه اون تجربیاتم را در اختیار بچه ها بگذارم ولی بازم حتی اگه یکی هم حرفمو بفهمه همین برام کافیه.
بچه ها چه دختر و پسر معصومیتی تو چهره شون موج می زنه که آدم ناخود آگاه نمی ونه با اونها رو راست نباشه. ولی بازم خامی و کله شقی تو خونشون هست.!
شاید نتونم همه اون تجربیاتم را در اختیار بچه ها بگذارم ولی بازم حتی اگه یکی هم حرفمو بفهمه همین برام کافیه.
از ایمیل دریافتی
توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دور و نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن. و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه.
یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:"این؛ منصفانه نیست! چرا همه پا روی من می ذارن تا تو رو تحسین کنن؟!مگه یادت نیست؟! ما هر دومون توی یه معدن بودیم، مگه نه؟این عادلانه نیست!من خیلی شاکیم!"
مجسمه لبخندی زد و آروم گفت: "یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟"
سنگ پاسخ داد: "آره؛ آخه ابزارش به من آسیب میرسوند. "آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.آخه تحمل اون همه درد و رنج رو نداشتم."
و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که:"ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه. به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم . به طور حتم در پی این رنج؛ گنجی هست. پس بهش گفتم :"هرچی میخوای ضربه بزن؛ بتراش و صیقل بده!" و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم. و هر چی بیشتر می شدن؛ بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم! پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن."
آره عزیز دلم! رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو. و یادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم. پس بیا ازین به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگیم:"خوش اومدی" و از خودمون بپرسیم : "این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده؟"
یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:"این؛ منصفانه نیست! چرا همه پا روی من می ذارن تا تو رو تحسین کنن؟!مگه یادت نیست؟! ما هر دومون توی یه معدن بودیم، مگه نه؟این عادلانه نیست!من خیلی شاکیم!"
مجسمه لبخندی زد و آروم گفت: "یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟"
سنگ پاسخ داد: "آره؛ آخه ابزارش به من آسیب میرسوند. "آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.آخه تحمل اون همه درد و رنج رو نداشتم."
و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که:"ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه. به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم . به طور حتم در پی این رنج؛ گنجی هست. پس بهش گفتم :"هرچی میخوای ضربه بزن؛ بتراش و صیقل بده!" و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم. و هر چی بیشتر می شدن؛ بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم! پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن."
آره عزیز دلم! رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستیه به من و تو. و یادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم. پس بیا ازین به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگیم:"خوش اومدی" و از خودمون بپرسیم : "این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده؟"
فکرکن
فکر کن .تلفن ثابت داشته باشی موبایل و کلی امکانات آن لاین مسنجر و حتی sms ولی انوقت دوستت کارت پستال با پست برات بفرسته. تازه اونهم بیستم عید. بابا ایول
از ایمیل دریافتی
گفتند شكست يعني تو يك انسان در هم شكسته اي
گفت : نه شكست ، يعني من هنوز موفق نشده ام .
گفتند : شكست يعني تو هيچ كاري نكرده اي .
گفت : نه ! شكست يعني من هنوز چيزي ياد نگرفته ام .
گفتند : شكست يعني تو يك آدم احمق بوده اي .
گفت : نه ! شكست يعني من به اندازه كافي جرات و جسارت داشته ام .
گفتند : شكست يعني تو ديگر به آن نمي رسي .
گفت : نه ! شكست يعني من بايد از راهي ديگر به سوي هدفم حركت كنم .
گفتند : شكست يعني تو حقير و نادان هستي .
گفت : شكست يعني من هنوز كامل نيستم .
گفتند : شكست يعني تو زندگيت را تلف كرده اي .
گفت : نه ! شكست يعني من بهانه اي براي شروع كردن دارم .
گفتند : شكست يعني تو ديگر بايد تسليم شوي !
گفت : نه ! شكست يعني من بايد بيشتر تلاش كنم .
گفت : نه شكست ، يعني من هنوز موفق نشده ام .
گفتند : شكست يعني تو هيچ كاري نكرده اي .
گفت : نه ! شكست يعني من هنوز چيزي ياد نگرفته ام .
گفتند : شكست يعني تو يك آدم احمق بوده اي .
گفت : نه ! شكست يعني من به اندازه كافي جرات و جسارت داشته ام .
گفتند : شكست يعني تو ديگر به آن نمي رسي .
گفت : نه ! شكست يعني من بايد از راهي ديگر به سوي هدفم حركت كنم .
گفتند : شكست يعني تو حقير و نادان هستي .
گفت : شكست يعني من هنوز كامل نيستم .
گفتند : شكست يعني تو زندگيت را تلف كرده اي .
گفت : نه ! شكست يعني من بهانه اي براي شروع كردن دارم .
گفتند : شكست يعني تو ديگر بايد تسليم شوي !
گفت : نه ! شكست يعني من بايد بيشتر تلاش كنم .
ساخت لینکدونی با del.icio.us قسمت دوم
اینهم نمونه کدی که من برای وبلاگم استفاده کردم.
.delicious-posts { padding: 0.5em; FONT-FAMILY: verdana, tahoma; }
.delicious-posts ul, .delicious-posts li, .delicious-banner { margin: 0; padding: 0}
.delicious-post { border-top: 1px solid #eee; padding: 0.25em; font-size: 80% }
.delicious-odd { background-color: #f8f8f8 }
.delicious-banner a { font-size: 80% }
.delicious-posts a:hover { text-decoration: underline }
.delicious-posts a { text-decoration: none; color: #a15426; display: block; padding: 0.3em }
.delicious-post a { color: #C7B299 }
ساخت لینکدونی با del.icio.us
راستش خیلی وقت بود که می خواستم یه دونه لینکدونی برای وبلاگم داشته باشم ولی هرچی سعی می کردم نمی شد که نمی شد. البته راهنماهای خوبی برای ساخت لینکدونی در بلاگر نوشته شده ولی خوب من نتونستم.
تا اینکه راحتترین راه را در سایت خوشمزه دیدم . شما هم بعد از انجام دادنش متوجه آسانی کار خواهید شد.
الف: اول یک دونه اکانت در del.icio.us ایجاد کنید.
ب: بعد از ورود به اکانت خود سمت راست بالا گزینه help را کلیک کنید.
ج: و سپس Javascript را کلیک کنید. در صفحه جدید لینک link rolls feed را کلیک کنید تا به قسمت Linkrolls وارد شوید.
د: حالا فقط کافی است در قسمت Display Options تنظیمات دلخواه خود را مثل تعداد لینکهای نمایش داده شده ،عنوان لینکدونی و .... را تنظیم کنید نگران نباشید پیش نمایش در قسمت سمت راست خواهید دید. وقتی همه چیز بروفق مراد بود. کد بالای صفحه را کپی نمایید.
ر: کد اسکریپ را در داخل تمپلیت وبلاگ خود در جایی که لینکدونی می خواهید باشد کپی نمایید. لینکدونی شما ساخته شد.
هر لینک جالبی را که می خواهید اضافه کنید کافی است به اکانت del.icio.us خود وارد شده و post کنید.
تا اینکه راحتترین راه را در سایت خوشمزه دیدم . شما هم بعد از انجام دادنش متوجه آسانی کار خواهید شد.
الف: اول یک دونه اکانت در del.icio.us ایجاد کنید.
ب: بعد از ورود به اکانت خود سمت راست بالا گزینه help را کلیک کنید.
ج: و سپس Javascript را کلیک کنید. در صفحه جدید لینک link rolls feed را کلیک کنید تا به قسمت Linkrolls وارد شوید.
د: حالا فقط کافی است در قسمت Display Options تنظیمات دلخواه خود را مثل تعداد لینکهای نمایش داده شده ،عنوان لینکدونی و .... را تنظیم کنید نگران نباشید پیش نمایش در قسمت سمت راست خواهید دید. وقتی همه چیز بروفق مراد بود. کد بالای صفحه را کپی نمایید.
ر: کد اسکریپ را در داخل تمپلیت وبلاگ خود در جایی که لینکدونی می خواهید باشد کپی نمایید. لینکدونی شما ساخته شد.
هر لینک جالبی را که می خواهید اضافه کنید کافی است به اکانت del.icio.us خود وارد شده و post کنید.
امر به ....
اصفهان که بودیم بچه ها می خواستند پارک پرندگان رو ببینند بعد از اینکه کلی پیچوندمشون و فایده نداشت خلاصه راضی شدم و با کلی زحمت توی شلوغ پلوغی رفتیم پارک ناژوان. جلوی پارک چند تا خانم و آقا با کارت امر به معروف و بیسیم ایستاده بودند و به هر خانمی که یه ذره(!) موهاشون بیرون بود تذکر می دادند . راستش حسابی دلم می خواست برم با یکی از این خانمها اختلاط کنم و بهش بگم چند درصد فکر می کنه این کارهاش فایده داره ؟ ولی بعدش عین بچه آدم سرمو انداختم زیر و راه خودمو اومدم چون اگه منطق واستدلال سرشون می شد که اینجوری گروهی و با اینهمه تشکیلات نمی اومدند.
اصفهان
بالاخره فرصتی دست داد و به همراه عمه و خانواده او یه سفر نوروزی رفتیم. اصفهان شهری است که همیشه از دیدن آن متحیر خواهید شد. عجیبه من وقتی وارد اصفهان می شوم یاد اون تعریف ناصر خسرو در سفرنامه اش می افتم که گفته اصفهان شهری است بر هامون نهاده با .....
و اکثر خیابونهای اطراف نقش جهان فراغ و تمیز آدم حال میکنه وقتی توی چهار باغ قدم می زنه یا کنار زاینده رود بین سی سه پل و پل خواجو لختی استراحت کند یا در پارک ناژوان چرخی بزند. برای منکه توی کویر و یزد بزرگ شدیم دیدن اینهمه سرسبزی و آب غنیمت است.
- رفتار فروشندگان اصفهانی خیلی خوب شده بود با حوصله جواب می دادند و می شد چونه هم زد. نمی دونم شاید به خاطر رونق بازار بود!
- پلیس که دیگه سنگ تموم گذاشته بود چراغ قرمز و خیابون یک طرفه رد می کردی فقط با لبخند اشاره می کردند.
- منار جنبان هم رفتیم یه مامور نیم ساعت یک بار می رفت بالای یکی از منارها و با لگد همیچین می زد که اون منار که هیچی کل ساختمون می لرزید.
و اکثر خیابونهای اطراف نقش جهان فراغ و تمیز آدم حال میکنه وقتی توی چهار باغ قدم می زنه یا کنار زاینده رود بین سی سه پل و پل خواجو لختی استراحت کند یا در پارک ناژوان چرخی بزند. برای منکه توی کویر و یزد بزرگ شدیم دیدن اینهمه سرسبزی و آب غنیمت است.
- رفتار فروشندگان اصفهانی خیلی خوب شده بود با حوصله جواب می دادند و می شد چونه هم زد. نمی دونم شاید به خاطر رونق بازار بود!
- پلیس که دیگه سنگ تموم گذاشته بود چراغ قرمز و خیابون یک طرفه رد می کردی فقط با لبخند اشاره می کردند.
- منار جنبان هم رفتیم یه مامور نیم ساعت یک بار می رفت بالای یکی از منارها و با لگد همیچین می زد که اون منار که هیچی کل ساختمون می لرزید.

بدجوری منم دوست دارم قصه هامو برای بقیه تعریف کنم ولی نمی تونم. حسم میگه هنوز قصه هام پایان خوبی نداره. ایکاش بچه بودم مثل انوقتها برای زمین و زمان تعریف می کردم و شروبر می بافتم.
هنوزم وقتی بهار می آد وعطر دل انگیز شکوفه های بهاری توی کوچه می پیچه یاد محله قدیمیون می افتم و آدمهای که حالا بیشترشون توی این دنیا نیستند واونهای که موندند زمینگیر شدند و چقدر توی اون کوچه پایین وبالا می کردیم و همه از دستمون عاصی.
ایکاش اینقدر زود دیر نمی شد.
Johannes Vermeer
تلویزیون فیلم سینمایی دختری با گوشهای مروارید را نشان می داد. داداشم گفت آهان این ونگوگ هست . گفتم بچه چی می گی؟ اون تو عمرش زن نگرفت این یارو نقاشه که یه دوجین بچه داره. گفت آهان داوینچی هست!.
نمی دونم این بچه کی می خواد یه ذره معلومات عمومیش را زیاد کنه . البته اکثر هم سن و سالهای او همینجوری هستند. این سیستم نظام جدید کلی آدم بیسواد رو تحویل مملکت داد.
نمی دونم این بچه کی می خواد یه ذره معلومات عمومیش را زیاد کنه . البته اکثر هم سن و سالهای او همینجوری هستند. این سیستم نظام جدید کلی آدم بیسواد رو تحویل مملکت داد.
شبی ...
شبی با خیال توهمخونه شد دل
نبودی ندیدی چه ویرونه شد دل
نبودی ندیدی پریشونی هامو
فقط باد و بارون شنیدن صدامو
غمت سرد و وحشی به ویرونه می زد
دلم با تو خوش بود وپیمونه می زد.
:: ابی
نبودی ندیدی چه ویرونه شد دل
نبودی ندیدی پریشونی هامو
فقط باد و بارون شنیدن صدامو
غمت سرد و وحشی به ویرونه می زد
دلم با تو خوش بود وپیمونه می زد.
:: ابی
84
سال 84 سال رسیدن به یکی از مهمترین آرزوهام بود. هر چند این آرزو دیر تحقق یافت ولی بالاخره با کمی شانس واقبال و کمی کوپن پ به انجام رسید.
کاظمیان و یک کار بزرگ
با وجودی که پرسپولیسی دو آتشه هستم ولی از طرز رفتار و تیپ بعضی از بازیکنهای اون خوشم نمی اومد و نمی آد ولی امروز وقتی خوندم کاظمیان به دیدن میلاد رفته کلی خوش به حالم شد. لااقل درک و شعور این بابا . ممنون از اینکه دلی را شاد کردی. ممنون
ماست مالی
قضییه ماست مالی مال دوران رضا خان هست. نقل می کنند رضا خان با قطار از مسیری عبور می کرده و مامورین حکومتی برای اینکه نشان بدهند روستاها و شهرهای مسیر نوساز و مرمت شده هست دیوارهای خانه های نزدیک ایستگاه قطار را ماست مالی می کردند تا اگه رضا خان نگاهی هم کرد از دور فکر کنه خانه ها گچ کاری شده است.
شهرداری یزد به خاطر میهمانان نوروزی یکماه آخر سال به ادارات دولتی اجازه عملیات حفاری نمی دهد تا شهر جلوه نازیبایی نداشته باشد و خودش هم خیابونهای اصلی رو ترو تمیز و احیانا رنگ می کند . خلاصه آخر ماست مالی ولی دریغ از یه کار اساسی و زیر بنایی
شهرداری یزد به خاطر میهمانان نوروزی یکماه آخر سال به ادارات دولتی اجازه عملیات حفاری نمی دهد تا شهر جلوه نازیبایی نداشته باشد و خودش هم خیابونهای اصلی رو ترو تمیز و احیانا رنگ می کند . خلاصه آخر ماست مالی ولی دریغ از یه کار اساسی و زیر بنایی
Sms
زمان: ساعت2:30 دقیقه بعد از نصف شب
مکان: توی اتاق، توی لحاف گرم ونرم!
وضعیت: خواب شیرین!
یهو با صدای زنگ SMS از خواب می پرم. با خودم می گم یعنی کی می تونه باشه؟ نگاه که می کنم از یک دوست با حال دریافت شده. مرقوم فرمودند: sms با ادب برای بچه می خوام داری یه چند تا بفرست.!!!
تصمیم 1: می خوام بهش زنگ بزنم و چند تا بدو بیراه بهش بگم. ولی با خودم می گم نه به خودت مسلط باش.
بلند می شم یه سر به یخچال می زنم و ناخنکی .
تصمیم 2: فکر می کنم یه دونه از اون sms های نمی دونم چی چی رو براش بفرستم. ولی با خودم می گم ممکنه به همه بگه کم آوردم. توی لحاف غلتی می زنم.
تصمیم 3: با خودم می گم بهتره براش توضیح بدم که من خواب بودم ولی اصلا حوصله نوشتن ندارم.
خوابم می آد ولی نمی دونم چرا نمی تونم بخوابم. بازم یه غلتی می زنم.
تصمیم 4: موبایلم رو خاموش می کنم تا دوباره بد خواب نشم.
بازم پهلو به پهلو می شوم و نگاهم به ساعت می افتد ساعت 5 صبح است و من هنوز بیدارم.
مکان: توی اتاق، توی لحاف گرم ونرم!
وضعیت: خواب شیرین!
یهو با صدای زنگ SMS از خواب می پرم. با خودم می گم یعنی کی می تونه باشه؟ نگاه که می کنم از یک دوست با حال دریافت شده. مرقوم فرمودند: sms با ادب برای بچه می خوام داری یه چند تا بفرست.!!!
تصمیم 1: می خوام بهش زنگ بزنم و چند تا بدو بیراه بهش بگم. ولی با خودم می گم نه به خودت مسلط باش.
بلند می شم یه سر به یخچال می زنم و ناخنکی .
تصمیم 2: فکر می کنم یه دونه از اون sms های نمی دونم چی چی رو براش بفرستم. ولی با خودم می گم ممکنه به همه بگه کم آوردم. توی لحاف غلتی می زنم.
تصمیم 3: با خودم می گم بهتره براش توضیح بدم که من خواب بودم ولی اصلا حوصله نوشتن ندارم.
خوابم می آد ولی نمی دونم چرا نمی تونم بخوابم. بازم یه غلتی می زنم.
تصمیم 4: موبایلم رو خاموش می کنم تا دوباره بد خواب نشم.
بازم پهلو به پهلو می شوم و نگاهم به ساعت می افتد ساعت 5 صبح است و من هنوز بیدارم.
بازاریابی شبکه ای
روز جمعه وقتی دوستم بهم زنگ زد و دعوتم کرد به خانه اونها برم تا درباره یه کار صحبت کنیم کلی توی ذهنم انواع و اقسام شغلها رو سبک و سنگین کردم تا بهترین ایده را برای یه کار خوب پیشنهاد بدهم. آخه خبرش رو داشتم که بیکاره و دنبال کار.
وقتی دیشب به خونه اونها رفتم درب منزل به من گفت بالا یه خانم هست" لوس بازی در نیاری " با خودم گفتم عجب بچه با حالی هنوزم تک خوری تو مرامش نیست.
اما وقتی توی اتاق رفتیم و میزو صندلی و شکل چیدن اون رو دیدم انوقت بود که دوزاری افتاد که بله این جلسه نت ورک مارکتینگ هست می خواستم همونجا برگردم ولی با خودم گفتم حالا که اومدم بذار یه خرده سر کارش بگذارم. خانمه عین همه جلسات پرزنت روبروی من نشست و بروشور را روبروی من باز کرد و حرفهای که از فرط تکرار عین ضبط صوت شده بود برام تکرار کرد.آخرش هم ازم پرسید که آیا می خوام عضو بشوم ومن به راحتی شانه هایم را بالا انداختم و گفتم فکر نکنم باید بیشتر فکر کنم و وقتی بیشتر اصرار کرد به راحتی گفتم نه.
چند تا نکته
توی جلسات پرزنت پذیرایی ممنوع هست.
اول جلسه موبایلها باید خاموش بشه. ولی من گفتم ممکنه کار ضروری باهام داشته باشند و خاموش نکردم.
آخر جلسه حتما باید شخص مخ زده شده زودتر از پرزنتور از منزل خارج بشه. که صد البته من انجام ندادم.
در تمامی جلسات اینگونه چه گلد کوئیست چه ای بی ال و .. غیره همه حرفها یکسان و عین هم می باشه.
......
حوصله نیست بازم بنویسم ولی کلا بازم هر کی بیاد جواب من همون نه هست.
وقتی دیشب به خونه اونها رفتم درب منزل به من گفت بالا یه خانم هست" لوس بازی در نیاری " با خودم گفتم عجب بچه با حالی هنوزم تک خوری تو مرامش نیست.
اما وقتی توی اتاق رفتیم و میزو صندلی و شکل چیدن اون رو دیدم انوقت بود که دوزاری افتاد که بله این جلسه نت ورک مارکتینگ هست می خواستم همونجا برگردم ولی با خودم گفتم حالا که اومدم بذار یه خرده سر کارش بگذارم. خانمه عین همه جلسات پرزنت روبروی من نشست و بروشور را روبروی من باز کرد و حرفهای که از فرط تکرار عین ضبط صوت شده بود برام تکرار کرد.آخرش هم ازم پرسید که آیا می خوام عضو بشوم ومن به راحتی شانه هایم را بالا انداختم و گفتم فکر نکنم باید بیشتر فکر کنم و وقتی بیشتر اصرار کرد به راحتی گفتم نه.
چند تا نکته
توی جلسات پرزنت پذیرایی ممنوع هست.
اول جلسه موبایلها باید خاموش بشه. ولی من گفتم ممکنه کار ضروری باهام داشته باشند و خاموش نکردم.
آخر جلسه حتما باید شخص مخ زده شده زودتر از پرزنتور از منزل خارج بشه. که صد البته من انجام ندادم.
در تمامی جلسات اینگونه چه گلد کوئیست چه ای بی ال و .. غیره همه حرفها یکسان و عین هم می باشه.
......
حوصله نیست بازم بنویسم ولی کلا بازم هر کی بیاد جواب من همون نه هست.
یک نکنه و چند سوال
- بازید هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور از شهرهای مختلف ایران همیشه با سیلی از جمعیت که فریاد می زدند دسته گل محمدی به شهر ما خوش امدی همراه بود.
- بازدید خاتمی رئیس جمهور از شهرهای مختلف ایران با استقبال تعداد زیادی از مردم که غریو دست و شوت آنها شهر را پر می کرد همراه بود.
- بازدید احمدی نژاد از شهرهای مختلف همواره با استقبال انبوهی از مردم که در سرما ساعتها در انتظار او ایستاده بودند همراه است.
با وجود اینهمه تغییر رویه دراجرا این سه رئیس جمهور علت اینهمه استقبال شایان ذکر چیست؟مردم که همون مردم هستند صدا و سیما هم که نمی تونه گزارش دروغ و تصاویر مونتاژی به خورد بینندگان خود بدهد. پس کدامیک کار خود را خوب انجام می دهند رئیس جمهورها یا تیم استقبال کننده؟
- بازدید خاتمی رئیس جمهور از شهرهای مختلف ایران با استقبال تعداد زیادی از مردم که غریو دست و شوت آنها شهر را پر می کرد همراه بود.
- بازدید احمدی نژاد از شهرهای مختلف همواره با استقبال انبوهی از مردم که در سرما ساعتها در انتظار او ایستاده بودند همراه است.
با وجود اینهمه تغییر رویه دراجرا این سه رئیس جمهور علت اینهمه استقبال شایان ذکر چیست؟مردم که همون مردم هستند صدا و سیما هم که نمی تونه گزارش دروغ و تصاویر مونتاژی به خورد بینندگان خود بدهد. پس کدامیک کار خود را خوب انجام می دهند رئیس جمهورها یا تیم استقبال کننده؟
واقعا که
برای جستجو یک خبر به نظرم رسید از سایت رسانه ملی ایران یه جستجوی کوچک بکنم ولی این پیغام
Service is not running.
رو که دیدم ناخود آگاه گفتم. واقعا که...
:: یه چیز دیگه. سایتهای دیگر شبکه ها رو حداقل با موزیلا تطبیق ندادند.
Service is not running.
رو که دیدم ناخود آگاه گفتم. واقعا که...
:: یه چیز دیگه. سایتهای دیگر شبکه ها رو حداقل با موزیلا تطبیق ندادند.
رضا
دیشب رضادوست قدیمی،دوران دبیرستان و دانشگاه رو دیدم. ناقلا عین قالی کرمان تکون نخوره بود. کلی با خاطرات گذشته صفا کردیم. یهو تو صحبتهاش پرسید: ازدواج کردی؟ وقتی گفتم نه کلی ذوق کرد.! آخه خودش هم ازدواج نکرده بود و فکر می کرده همه هم دوره ایی ها رفتند و اون جا مونده.
البته اون تجربه چندین مورد خواستگاری رفتن رو داشته ولی من هنوز نه!
البته اون تجربه چندین مورد خواستگاری رفتن رو داشته ولی من هنوز نه!
کمی قابل تامل
خواستم به سبک مسلمانان با شعور اعتراض کنم ولی مثل اینکه همه راهها به جای دیگه ختم می شود چون آدرس مورد نظر با کمال تعجب فیلتر شده است.!!
جستجو ترانه
به راحتی می توان با استفاده از گوگل در سایتهای upload به دنبال آهنگهای دلخواه خود بگردید.
مثال: zip|rar site:Megaupload.com dido
یافتن آهنگهای dido در سایت Megaupload
و یا zip|rar site:rapidshare.de dido
یافتن آهنگهای dido در سایت rapidshare
مثال: zip|rar site:Megaupload.com dido
یافتن آهنگهای dido در سایت Megaupload
و یا zip|rar site:rapidshare.de dido
یافتن آهنگهای dido در سایت rapidshare
مقایسه چند RssReader
Abilon: با وجود حجم کم در حدود 600 کیلو یک عیب عمده آن عدم سازگاری با زبان فارسی هست.
Optimal Desktop: دنگ و فنگ زیادی داره. حوصله نداشتم زیاد باهاش ور برم!
FeedDemon: نسخه خوب و خوش دستی هست. کار با آن به راحتی صورت می گیرد. فیدها را هم بصورت تفکیک امروز؛ روز قبل و هفته قبل نمایش می دهد که کمک خوبی است.نسخه های کرک شده آنرا می توان در اینجا پیدا کرد. با فارسی سازگاری دارد اما سایت دودردو را عجق وجغ نشون می دهد.
GreatNews: سایت را وارد می کنید و او خودش می گردد و تمامی فیدهای سایت را برای شما لییست می کند. به نظرم نمونه کامل و خوبی است. با سایتهای فارسی هم سازگاری دارد.
Opera: مرورگر اپرا به نظرم یکی از بهترین و آسانترین فید خوانها را در اختیار کاربر قرار می دهد. کافی است سایت دارای Rss باشد در انتهای نوار آدرس علامت Rss را خواهید دید با کلیک روی آن و تایید تمامی فیدها دریافت می شود. ضمن اینکه در نوار آدرس منوی Feed اضافه می شود و می توان تمامی سایتهای اضافه شده را مدیریت کرد.
:: فعلا من با اپرا بیشتر حال می کنم.
Optimal Desktop: دنگ و فنگ زیادی داره. حوصله نداشتم زیاد باهاش ور برم!
FeedDemon: نسخه خوب و خوش دستی هست. کار با آن به راحتی صورت می گیرد. فیدها را هم بصورت تفکیک امروز؛ روز قبل و هفته قبل نمایش می دهد که کمک خوبی است.نسخه های کرک شده آنرا می توان در اینجا پیدا کرد. با فارسی سازگاری دارد اما سایت دودردو را عجق وجغ نشون می دهد.
GreatNews: سایت را وارد می کنید و او خودش می گردد و تمامی فیدهای سایت را برای شما لییست می کند. به نظرم نمونه کامل و خوبی است. با سایتهای فارسی هم سازگاری دارد.
Opera: مرورگر اپرا به نظرم یکی از بهترین و آسانترین فید خوانها را در اختیار کاربر قرار می دهد. کافی است سایت دارای Rss باشد در انتهای نوار آدرس علامت Rss را خواهید دید با کلیک روی آن و تایید تمامی فیدها دریافت می شود. ضمن اینکه در نوار آدرس منوی Feed اضافه می شود و می توان تمامی سایتهای اضافه شده را مدیریت کرد.
:: فعلا من با اپرا بیشتر حال می کنم.
Rss reader
فعلا دارم rss reader ها رو یکی یکی تست می کنم تا بهترینش رو انتخاب کنم.
GreatNews
FeedDemon
Abilon
FeedReader
GreatNews
FeedDemon
Abilon
FeedReader
سینما
بعد از دو سال سینما نرفتن هفته گذشته دو تا فیلم رو دیدم.
مکس و هشت پا. روایت هشت پا برایم قابل ملموستر می بود اما از پایانش اصلا خوشم نیومد.
مکس و هشت پا. روایت هشت پا برایم قابل ملموستر می بود اما از پایانش اصلا خوشم نیومد.
مکس
فیلم مکس رو دیدم ولی به نظرم موضوعش دیگه تکراری شده. اینکه همه ما یکسری خط قرمز داریم که در اجتماع ملزم به رعایت آن هستیم ولی اعتقادی به انجام اون نداریم. گوش دادن به نوار ترانه، کمی قر تو کمر دادن؛ دیگه معاون وزیر و دکتر،مهندس نمی شناسه.
شاید بهترین بخش فیلم تیتراژ پایانی فیلم بود که برای اولین بار یه خانوم می خواند و همه آدمهای بالا و غوغا سالار با هم "عزیز بشینه کنارم " رو زمزمه می کنند و تنها کسی که جدی نگاه می کنه مامور اطلاعاتی هست.
شاید بهترین بخش فیلم تیتراژ پایانی فیلم بود که برای اولین بار یه خانوم می خواند و همه آدمهای بالا و غوغا سالار با هم "عزیز بشینه کنارم " رو زمزمه می کنند و تنها کسی که جدی نگاه می کنه مامور اطلاعاتی هست.
همه چی با هم
دیشب تا صبح بارون اومد. صبح از ساعت 7 تا 10 برف اومد و الان که ساعت 12 هست هوا ابری می باشه!!
عرفه
عرفات نام جايگاهي است كه حاجيان در روز عرفه (نهم ذي الحجه) در آنجا توقف مي كنند و به دعا و نيايش ميپردازند و پس از برگزاري نماز ظهر و عصر به مكه مکرمه باز ميگردند و وجه تسميه آنرا چنين گفته اند كه جبرائيل عليه السلام هنگامي كه مناسك را به ابراهيم مي آموخت، چون به عرفه رسيد به او گفت «عرفت» و او پاسخ داد آري، لذا به اين نام خوانده شد. و نيز گفته اند سبب آن اين است كه مردم از اين جايگاه به گناه خود اعتراف ميكنند و بعضي آن را جهت تحمل صبر و رنجي ميدانند كه براي رسيدن به آن بايد متحمل شد. چرا كه يكي از معاني «عرف» صبر و شكيبايي و تحمل است.
اعمال روز عرفه را می توانید اینجا از دنبال کنید.
اعمال روز عرفه را می توانید اینجا از دنبال کنید.
عموی کار درست
فکر کنم با حال ترین عموی دنیا رو من دارم. عمو ممل من آخرشه. رفته یه سینمای خانواده و کلی متعلقات اونو خریده. این وسط فقط قیافه پدرم دیدنی بود. عموم خیلی راحت می گفت: اینا برای خانه لازمه!
گاز
سرمای این چند روز دوباره مثل سال قبل باعث افت فشار در شبکه گازرسانی شده هست به طوری که گاز مناطق صنعتی و شرکتهای کاشی را قطع کرده اند اما با همه اینها بازم نصف شهر گازشون قطع هست.
صبح جمعه
اگه صبح جمعه کاری نداشته باشی با گوش دادن به برنامه رادیویی جمعه ایرانی میشه لحظه های خوبی را سپری کرد. یاد منوچهر نوذری و صبح جمعه با شما اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد بخیر.
جمعه ایرانی واقعا به روز هست وحتی آهنگهای پاپ طنز و باحالی رو پخش می کنه. ضمن اینکه اپسانسرخوبی هم گیرش اومده و حسابی جایزه بارون می کنه. (کاشی مهسرام)
جمعه ایرانی واقعا به روز هست وحتی آهنگهای پاپ طنز و باحالی رو پخش می کنه. ضمن اینکه اپسانسرخوبی هم گیرش اومده و حسابی جایزه بارون می کنه. (کاشی مهسرام)
ای عشق
دستی به کرم به شانه ما نزدی
بالی به هوای دانه ما نزدی
دیری است دلم چشم به راهت دارد
ای عشق سری به خانه ما نزدی
قیصر امین پور
بالی به هوای دانه ما نزدی
دیری است دلم چشم به راهت دارد
ای عشق سری به خانه ما نزدی
قیصر امین پور
دولت الکترونیک
پلیس + 10 اسم تشکیلاتی است که با نام دولت الکترونیک خدمات مربوط به گذرنامه؛گواهینامه و عدم خلافی را انجام می دهد. یه وقت فکر نکنید که توی خونه می تونید همه این کارها رو انجام بدهبد. اون دولت الکترونیک با این دولت الکترونیک فرق داره. برای هر کدام از این کارها باید از منزل خارج شوید و به دفاتر آن شخصا مراجعه کنید. در ضمن مبلغی هم باید به حساب پلیس + 10 واریز کنید.
باور و ایمان
برای باور هر چیز باید به اون ایمان داشته باشی.
و اگه به اون ایمان داشته باشی دیگه هرچیز رو باور نمی کنی.
و اگه به اون ایمان داشته باشی دیگه هرچیز رو باور نمی کنی.
کوهنوردی
امروز صبح محسن مطابق هر جمعه به موبایلم زنگ زد که بپوش تا بریم کوه. راستش رو بخواهید حالش رو نداشتم ولی روم نشد که بهش نه بگم. راس ساعت 7 با مجید اومدند در خونه ما و رفتیم سمت دره گاهان. دره گاهان بعد از تفت در بیست کیلومتری یزد واقع شده و جایی با صفایی است در دل دره های تودرتو، که آب سر کوه از رودخانه ای که در ته دره قرار دارد؛جاری است (البته جاری بوده که الان به زور آبی از آن می گذرد.)
وقتی به ابتدای دره گاهان رسیدیم محسن گفت از سمت چپ بریم. راهی که هیچ وقت نرفته بودیم. قبول کردیم و راه افتادیم. مسیر خیلی با حال بود پیچ در پیچ و ما در ته دره حرکت می کردیم هر پیچ رو که رد می کردیم انتظار داشتیم تو پیچ بعدی دره تموم بشه. اما بازم یه کوه دیگه پشت پیچ بود. خدایش دیگه خسته شدیم و از رو رفتیم ولی بازم هنوز راه بود. شاید هفته دیگه تا ته اونو بریم.
سکوت و طبیعت بکر اون منطقه خیلی آرامبخش هست؛ حتی اگه دو تا همسفر داشته باشی که یه ریز حرف بزنند و در حین راه رفتن چیز هم بخورند.
وقتی به ابتدای دره گاهان رسیدیم محسن گفت از سمت چپ بریم. راهی که هیچ وقت نرفته بودیم. قبول کردیم و راه افتادیم. مسیر خیلی با حال بود پیچ در پیچ و ما در ته دره حرکت می کردیم هر پیچ رو که رد می کردیم انتظار داشتیم تو پیچ بعدی دره تموم بشه. اما بازم یه کوه دیگه پشت پیچ بود. خدایش دیگه خسته شدیم و از رو رفتیم ولی بازم هنوز راه بود. شاید هفته دیگه تا ته اونو بریم.
سکوت و طبیعت بکر اون منطقه خیلی آرامبخش هست؛ حتی اگه دو تا همسفر داشته باشی که یه ریز حرف بزنند و در حین راه رفتن چیز هم بخورند.
شروع و پایان
همیشه دو زمان بدجوری با خودم حال می کنم. یکی شروع دوره جدید و یکی پایان دوره. شروع دوره توام با آشنا شدن با یه سری چیزهای تازه هست. تمام سعی خودم رو می کنم تا شاگردهامو تحت تاثیر قرار بدم. و پایان دوره از اینکه می بینم تونستم ایده هامو به بقیه منتقل کنم خوشحالم.
امروز تو جلسه آخر یکی از شاگردها ازم تعریف و تمجید می کرد و دوستش آروم بهش گفت به استاد بگو پاچه رو بده بیا! و من خودم رو به نشنیدن زدم.
امروز تو جلسه آخر یکی از شاگردها ازم تعریف و تمجید می کرد و دوستش آروم بهش گفت به استاد بگو پاچه رو بده بیا! و من خودم رو به نشنیدن زدم.
سرما و مشکلات اجتماعی
امروز صبح که از خواب بیدار شدم؛ زمین تر شده بود و بارانکی باریده بود. ولی وقتی توی خیابون منتظر تاکسی بودم هوا سوز بدی داشت. من مجبورم یه مقدار راه رو با تاکسی برم یه مقدار رو با اتوبوس. توی تاکسی که همینکه به چهارراه نزدیک شدیم راننده بند کمربند ایمنی رو انداخت روی شانه اش؛ یعنی کمربند رو بسته. یه لحظه دلم به حال خودم سوخت!.حالا چرا؟ نمی دونم. همینجوری.
توی ایستگاه اتوبوس هم صبح اول صبح، شلوغ بازی اساسی است. خیل عظیم دختر وپسر برای رفتن به مدرسه و دانشگاه ازاتوبوسها پیاده و سوار می شوند. اکثر اتوبوسها هم که دست بخش خصوصی هست چون پول نقدی می گیرند مدت زمان زیادی صرف دریافت و خرد کردن پول مسافرین می شود. خوشبختانه چیزی که توی این سرزمین فت و فراوان هست وقت!.
انصافاَ تعداد دخترها هم بیداد می کند. امسال توی مسیر دانشگاه رفت و آمد می کنم . آقا غلغله دختر. این حجم عظیم بعد از فارغ التحصیل شدن چه مشکلاتی ایجاد خواهد کرد؟ آیا دولت مهرورز می تونه شرایط کاری خوبی برای اونها فراهم کند؟
توی ایستگاه اتوبوس هم صبح اول صبح، شلوغ بازی اساسی است. خیل عظیم دختر وپسر برای رفتن به مدرسه و دانشگاه ازاتوبوسها پیاده و سوار می شوند. اکثر اتوبوسها هم که دست بخش خصوصی هست چون پول نقدی می گیرند مدت زمان زیادی صرف دریافت و خرد کردن پول مسافرین می شود. خوشبختانه چیزی که توی این سرزمین فت و فراوان هست وقت!.
انصافاَ تعداد دخترها هم بیداد می کند. امسال توی مسیر دانشگاه رفت و آمد می کنم . آقا غلغله دختر. این حجم عظیم بعد از فارغ التحصیل شدن چه مشکلاتی ایجاد خواهد کرد؟ آیا دولت مهرورز می تونه شرایط کاری خوبی برای اونها فراهم کند؟
دیکته
اتفافی به فرناز سری زدم. وکلی ...
حتماً بجای حتمن.
دقیقاً بجای دقیقن.
کاملاً بجای کاملن.
اخیراً بجای اخیرن.
اصلاً بجای اصلن.
.......
حتماً بجای حتمن.
دقیقاً بجای دقیقن.
کاملاً بجای کاملن.
اخیراً بجای اخیرن.
اصلاً بجای اصلن.
.......
رسم عاشقی
آتشي در سينه دارم جاوداني
عمر من مرگي است نامش زندگاني
رحمتي كن كز غمت جان مي سپارم
بيش از اين من طاقت هجران ندارم
كي نهي بر سرم پاي اي پري از وفاداري
شد تمام اشك من بس در غمت كرده ام زاري
نو گلي زيبا بود حسن و جواني
عطر آن گل رحمت است و مهرباني
ناپسنديده بود دل شكستن
رشته الفت و ياري گسستن
كي كني اي پري ، ترك ستمگري ، مي فكني نظري آخر به چشم ژاله بارم
گرچه ناز دلبران دل تازه دارد\\\\ناز هم بر دل من اندازه دارد
اي تو گر ترحمي نمي كني بر حال زارم
جز دمي كه بگذرد كه بگذرد از چاره كارم
دانمت كه بر سرم گذر كني به رحمت اما
آن زمان كه بر كشد گياه غم سر از مزارم
عمر من مرگي است نامش زندگاني
رحمتي كن كز غمت جان مي سپارم
بيش از اين من طاقت هجران ندارم
كي نهي بر سرم پاي اي پري از وفاداري
شد تمام اشك من بس در غمت كرده ام زاري
نو گلي زيبا بود حسن و جواني
عطر آن گل رحمت است و مهرباني
ناپسنديده بود دل شكستن
رشته الفت و ياري گسستن
كي كني اي پري ، ترك ستمگري ، مي فكني نظري آخر به چشم ژاله بارم
گرچه ناز دلبران دل تازه دارد\\\\ناز هم بر دل من اندازه دارد
اي تو گر ترحمي نمي كني بر حال زارم
جز دمي كه بگذرد كه بگذرد از چاره كارم
دانمت كه بر سرم گذر كني به رحمت اما
آن زمان كه بر كشد گياه غم سر از مزارم
برای ..
برای همه آنهای که عزت و سر بلندی امروز ما به خاطر مجاهدتهای آنهاست.
عزیزان دوستتان دارم. هرگز از یاد من نرود.................
**************
هر جا صدایی خسته بود؛
هر جا دلی شکسته بود؛
هر جا لب جاده کسی به انتظار نشسته بود.
هز جا کسی نفس نداشت؛
مهلت پیش و پس نداشت.
هر جا دیدی پرنده ای خونه به جز قفس نداشت.
به یاد من باش.
خاطره هر جا که میری؛ به یاد من باش.
اونور دنیا که میری؛ به یاد من باش.
.... به یاد من باش.
عزیزان دوستتان دارم. هرگز از یاد من نرود.................
**************
هر جا صدایی خسته بود؛
هر جا دلی شکسته بود؛
هر جا لب جاده کسی به انتظار نشسته بود.
هز جا کسی نفس نداشت؛
مهلت پیش و پس نداشت.
هر جا دیدی پرنده ای خونه به جز قفس نداشت.
به یاد من باش.
خاطره هر جا که میری؛ به یاد من باش.
اونور دنیا که میری؛ به یاد من باش.
.... به یاد من باش.
...
دل چه کسی بيشتر برايت تنگ می شود؟چه کسی بيشتر به تو فکر می کند؟از چه کسی بيشتر محبت و کمک ديده ای؟...
نگاه کن:
ببين دل چه کسی را بيشتر شکسته ای؟
و چه کسی دل تو رو بیشتر شکسته است؟
نگاه کن:
ببين دل چه کسی را بيشتر شکسته ای؟
و چه کسی دل تو رو بیشتر شکسته است؟
سال جدید
هنوزم نمی دونم احساسم نسبت به سال جدید چیه؟ اما سال 83 را خیلی دوست داشتم. هرچند چیزهای زیادی رو در این سال از دست دادم اما در عوض چیزهای خوبی یاد گرفتم.
خانه تکانی
امروز اتاقم را حسابی تکوندمش. آخه روز آخر بود. هنگام گردگیری کتابخونه یهو مجله های فیلم رو دیدم. از اولینشون که مال اردیبهشت 71 هست تا آخرینشون که مال سال 82 بود. یادش بخیر اون روزها که حال و حوصله ای بود همه فیلمهای خوب رو می رفتم سینما می دیدم نفدهاشون را از مجله فیلم می خوندم تازه یه جلسه هم داشتیم توی خانه جوان که جمعه ها با بچه ها نمایش و نقد فیلم بود. نمی دونم چی شد که تمومش کردند.
باران
هوا امروز حسابی مطبوع بود بخاطربارون شدیدی که سحر شروع به باریدن کرد و من طبق معمول دلم بارانی شد و باز اون حس نوستالژی لعنتی منو گرفت. خصوصا وقتی برای پخش کردن اعلامیه ترحیم پدر بزرگ یه سری به جاهای که خیلی وقت بود نرفته بودم، زدم.
طرح توسعه
طبق سنوات گذشته دوباره کوچه ما رو کندند. ایندفعه طرح مخابرات هست. از شانس ما فقط جلوی خانه های جنوبی رو چاله می کنند. آقای پدر ضمن دادن یه سری طرح پیشنهادی یه یکباره گفت باید دستگاهشون رو آتش بزنیم! (بابا بی خیال). ولی خداییش آخر سال معلوم نیست کی قراره اینهمه سوراخ رو پر کنند.
تصادف
توی صف تلفن عمومی یه مردی جلوتر از من ایستاده بود با عصای زیر بغل و پای شکسته. به من نگاهی کرد و گفت: تا قبل از این فکر می کردم هیچی مثل پول نیست اما از وقتی پایم شکسته فهمیدم سلامتی بهترین نعمت هست. ازش پرسیدم: تصادف کردی؟ جواب داد: نه، از رکاب ماشین افتادم!
یه تجربه
قرار گرفتن در مقابل استدلال عجیب و غریب همراه با یک حافظه قوی و آدمی فوق العاده حساس؛ شرایط را بقدری سخت می کند که از دست دادن تمرکز برای حتی یک لحظه به معنی خراب کردن همه چی هست. ولی من مقاومت کردم. البته یه جاهایی خراب کردم ولی نتیجه تا حالا خوب بوده، معلوم نیست بعدش چی بشه.
نمایشگاه کتاب
دیشب یه سر به نمایشگاه کتاب زدم. دم درب ورودی کسی رو دیدم که اصلا دلم نمی خواستم ببینمش اما داخل نمایشگاه کسی رو دیدم که مدتها می شد ازش بی خبر بودم هردو از دیدن هم خوشحال شدیم.
خود نمایشگاه هم چیز جالبی نداشت فقط حضور ناشران کودک برای من چشمگیر بود. طبق معمول کتب کامپیوتر هم فراوان یافت می شد.
خود نمایشگاه هم چیز جالبی نداشت فقط حضور ناشران کودک برای من چشمگیر بود. طبق معمول کتب کامپیوتر هم فراوان یافت می شد.
هدیه
امروز یه برنامه تلویزیون (+ من) درباره هدیه حرف می زند و اینکه هدیه چه مشخصاتی را باید داشته باشد با خودم فکر کردم تا حالا از کسی هدیه گرفتم یا نه؟
یادم اومد یه انگشتر از کسی که برایم عزیز بود گرفتم تقریبا سه سال پیش درست در شرایطی که اصلا انتظارش رو نداشتم. هنوزم وقتی به این انگشتر نگاه می کنم یاد و خاطره اون روز برام زنده میشه.
یادم اومد یه انگشتر از کسی که برایم عزیز بود گرفتم تقریبا سه سال پیش درست در شرایطی که اصلا انتظارش رو نداشتم. هنوزم وقتی به این انگشتر نگاه می کنم یاد و خاطره اون روز برام زنده میشه.
نذری
خوب راستش من از اون تیپ آدمهای شیرینی دوست هستم که برای شیرینی دست و پا می شکنم!. حالا می خواد باقلوا و پشمک باشه یا حتی یه لیوان چای نبات با قند!. و ایضا اضافه کنید شعله زرد را. همیشه هم توی ماه محرم بساط شعله زرد براه هست. و من هم ایضا.
در ایام محرم در یزد مجالس روضه خوانی زیادی برپا می شود که قدمت بعضی از آنها به یکصد سال هم می رسد. ( در محله ابرند آباد). چند سالی هم هست که توی روضه های که صبح برگزار می شود برای شرکت کنندگان علاوه بر چایی صبحانه هم می دهند. البته بسته به هر مجلس این صبحانه از یک ظرف نون و پنیر و سبزی خوردن یا یک ظرف آش گندم یا یه ظرف کوچیک شعله زرد فرق می کنه. محلات هم با تشکیل هیئتهای عزاداری سینه زنی و زنجیر زنی با دعوت قبلی به این مجالس می روند و به عزاداری می پردازند.
توی یزد علاوه بر این آش گندم و برنج قیمه نذری هم می پزند که اغلب توی محله ها و کنار خیابونها به کمک خود مردم تهیه می شود. چند سالی است که اجاقهای گازی جای کنده درخت و آتش و دودبازی رو گرفته است. همه اونهای که حاجت دارند برای کمچه زدن دیگ و کمک کردن در طبخ نذری می روند یا پولی برای تهیه مواد و وسایل اولیه می دهند.
در ایام محرم در یزد مجالس روضه خوانی زیادی برپا می شود که قدمت بعضی از آنها به یکصد سال هم می رسد. ( در محله ابرند آباد). چند سالی هم هست که توی روضه های که صبح برگزار می شود برای شرکت کنندگان علاوه بر چایی صبحانه هم می دهند. البته بسته به هر مجلس این صبحانه از یک ظرف نون و پنیر و سبزی خوردن یا یک ظرف آش گندم یا یه ظرف کوچیک شعله زرد فرق می کنه. محلات هم با تشکیل هیئتهای عزاداری سینه زنی و زنجیر زنی با دعوت قبلی به این مجالس می روند و به عزاداری می پردازند.
توی یزد علاوه بر این آش گندم و برنج قیمه نذری هم می پزند که اغلب توی محله ها و کنار خیابونها به کمک خود مردم تهیه می شود. چند سالی است که اجاقهای گازی جای کنده درخت و آتش و دودبازی رو گرفته است. همه اونهای که حاجت دارند برای کمچه زدن دیگ و کمک کردن در طبخ نذری می روند یا پولی برای تهیه مواد و وسایل اولیه می دهند.
ابوالفضل
آنقدر ادب که نگفت برادر؛ گفت آقا.
آنقدر وفا که تشنه ننوشید در میان آب.
آنقدر شجاعت که نامش عباس.
و آنقدر ناامید که لقبش باب الحوائج.
آنقدر وفا که تشنه ننوشید در میان آب.
آنقدر شجاعت که نامش عباس.
و آنقدر ناامید که لقبش باب الحوائج.
کلاس و ارزشیابی
هر جوری بود اینهفته کلاس رو تموم کردم. البته بچه ها از کلاس راضی بودند و از اینکه با اینترنت آشنا شده بودند خیلی راضی به نظر می رسیدند. هنوز خیلی ها توی خونه کامپیوتر ندارند ولی کم کم نیاز به اون داره احساس میشه. لااقل من سعی خودم رو کردم که دنیای جدیدی رو بهشون نشون بدم دیگه بقیه اون با خودشون هست.
نحوه تدریسم جالبتر شده و می تونم جو کلاس رو کنترل کنم و حتی کلاس رو تحت تاثیر خودم قرار بدهم. اما تنها چیزی که منو راضی می کنه علاقه مند شدن شاگردهام به مباحث ارائه شده هست. برخلاف کلاسهای قبلی درباره یاهو چیزی نگفتم بلکه گوگل رو توضیح دادم و راهنمای اونو پرینت گرفتم و به بچه ها دادم. هنوزم ساختن ایمیل رو از یاهو می گم و همه رو مجبور می کنم یه ایمیل برای خودشون بسازنند وبه من ایمیل بزنند. ایمیل اولی که می زنند سلام می کنند و احساس خوشبختی از اینکه من معلمشون شدم.! اما ایمیلهای دوم و سوم التماس دعا درباره نمره و امتحان هست.
تنها چیزی که تو این کلاس منو اذیت کرد نگرانی بچه ها از نمره بود که وقت و بی وقت التماس دعا داشتند. بهر حال این چیز تازه ای نبود و من همیشه هر جا کلاس داشتم که باید با نمره ارزشیابی می شدند این نگرانی وجود داشته است. حقیقتش من خیلی با امتحان دادن موافق نیستم بلکه به نظرم باید از بچه ها خواست که یه پروژه ای برای خودشون تعریف کنند و بعد از تایید استاد اونو تهیه کنند و ارائه کنند تا معلوم بشه چقدر چیز یاد گرفتند که می تونند به عمل در آورند نه اینکه یه حجم وسیعی رو حفظ کنند و بعد از امتحان از یادشون بره.
نحوه تدریسم جالبتر شده و می تونم جو کلاس رو کنترل کنم و حتی کلاس رو تحت تاثیر خودم قرار بدهم. اما تنها چیزی که منو راضی می کنه علاقه مند شدن شاگردهام به مباحث ارائه شده هست. برخلاف کلاسهای قبلی درباره یاهو چیزی نگفتم بلکه گوگل رو توضیح دادم و راهنمای اونو پرینت گرفتم و به بچه ها دادم. هنوزم ساختن ایمیل رو از یاهو می گم و همه رو مجبور می کنم یه ایمیل برای خودشون بسازنند وبه من ایمیل بزنند. ایمیل اولی که می زنند سلام می کنند و احساس خوشبختی از اینکه من معلمشون شدم.! اما ایمیلهای دوم و سوم التماس دعا درباره نمره و امتحان هست.
تنها چیزی که تو این کلاس منو اذیت کرد نگرانی بچه ها از نمره بود که وقت و بی وقت التماس دعا داشتند. بهر حال این چیز تازه ای نبود و من همیشه هر جا کلاس داشتم که باید با نمره ارزشیابی می شدند این نگرانی وجود داشته است. حقیقتش من خیلی با امتحان دادن موافق نیستم بلکه به نظرم باید از بچه ها خواست که یه پروژه ای برای خودشون تعریف کنند و بعد از تایید استاد اونو تهیه کنند و ارائه کنند تا معلوم بشه چقدر چیز یاد گرفتند که می تونند به عمل در آورند نه اینکه یه حجم وسیعی رو حفظ کنند و بعد از امتحان از یادشون بره.
بدترین دردها
برای یه خوره کامپیوتر که روزی چهار پنج ساعت چشماش رو تو مونیتور می کنه، بدترین چیز چشم درد هست. یاد میاد یه جایی شنیدم که بزرگی می گه دو تا درد از همه دردها بدتره: " یکی چشم درد و اون یکی فرزند بد". چون مثلا چشم رو نمی شه مانند دندون کشید یا نمیشه بچه بد رو طرد کرد. چون آخرش اسم خود آدم روش هست.
و حالا من چشمام بدجوری درد می کنه از شما چه پنهون یه بچه بد هم دارم که بدجوری داره اذیت می کنه.!
و حالا من چشمام بدجوری درد می کنه از شما چه پنهون یه بچه بد هم دارم که بدجوری داره اذیت می کنه.!
یاهوی بد
نمی دونم چی شده که یاهو با من سر لجش گرفته و دیگه اجازه نمی دهد که وارد مسنجرم بشم. از بخت بد هر چی دوست واشنا هم داریم اونجا آد کردیم. حالا من چیکار کنم؟
سه دهه
همیشه اولین ها ماندگار خواهند بود. اولین دوست؛ اولین معلم؛ اولین مدرسه و .... اولین دوست دختر و اولین بوسه. و یهو که به خودت می آیی می بینی سی ساله شدی ولی هنوز همان پسرک کوچکی هستی که همه دنیا رو با یه دوست خوب عوض می کنی.
برف
صبح که بلند شدیم دیدیم همه جا را برف پوشانده و ظهر هم که به خانه برگشتیم آفتاب همه آنها را آب کرده بود. تعجبی نداره اینجا یزده.
نامردی شبانه
امشب تو خونه نشسته بودیم که ناگهان صدای جیغو هوار از تو کوچه اومد با عجله همه از خونه پریدیم بیرون. دو تا دختر دانشجو در خونه ما ایستاده بودند ظاهرا یه پسره از تاریکی و خلوت بودن کوچه استفاده کرده بود و دستی به یکی از اونها رسونده بود و بعدش هم زده بود به چاک.
دختره که یه مدت از ترس نمی تونست حرف بزنه یه مدت ایستاد تا حالش جا اومد. راستش از پسر بودن خودم خجالت کشیدم. آخه یکی نیست به این پسره احمق بگه بدبخت تو که تو این چند ثانیه که نمی تونی کاری بکنی. اگه دختره محلت نذاشت تو هم راهتو بگیر و برو. دختر اگه طالبت باشه تو بدترین شرایط هم دنبالت می اد. دیگه این اوج نامردی هست که اینجوری مردم آزاری کنی. بدجوری دلم به حال دختره سوخت. توی شهر غربت، دوری خانواده و کلی بدبختی دیگه؛ آدم اینجوری هم اذیت بشه.
یادم رفت بهش بگم یه تیغ موکت بری بخره و هرکس بهش نزدیک شد بکشه به صورتش. فکر کنم این بهترین راه برای دور کردن مزاحمها باشه.
دختره که یه مدت از ترس نمی تونست حرف بزنه یه مدت ایستاد تا حالش جا اومد. راستش از پسر بودن خودم خجالت کشیدم. آخه یکی نیست به این پسره احمق بگه بدبخت تو که تو این چند ثانیه که نمی تونی کاری بکنی. اگه دختره محلت نذاشت تو هم راهتو بگیر و برو. دختر اگه طالبت باشه تو بدترین شرایط هم دنبالت می اد. دیگه این اوج نامردی هست که اینجوری مردم آزاری کنی. بدجوری دلم به حال دختره سوخت. توی شهر غربت، دوری خانواده و کلی بدبختی دیگه؛ آدم اینجوری هم اذیت بشه.
یادم رفت بهش بگم یه تیغ موکت بری بخره و هرکس بهش نزدیک شد بکشه به صورتش. فکر کنم این بهترین راه برای دور کردن مزاحمها باشه.
فصل اول: روز آخر
خواب بود که صدای مادرش را شنید. اول فکرکرد خواب می بیند ولی نه بیدار شده بود. مادر دوباره صدایش زد و گفت: مسعود بلند شو. آقا جون حالش خوب نیست. توی لحاف غلتی زد و بعد سریع بلند شد.
توی اتاق آقاجون همه چراغها روشن بود و او توی لحافش نشسته بود. انگار نتوانسته بود از جایش بلند شود. نمی توانست به راحتی نفس بکشد و از همه بدتر اینکه بدجوری خودش را باخته بود. مادر بزرگ هم کنار او نشسته بود و گریه می کرد. اولین چیزی که به نظرش رسید گفت.
- خانم جون چیزی نیست. صلوات بفرستید.
با خود فکر کرد که چیکار بکند. صدای پدرش از در خانه اومد.
- مسعود اورژانس اومد بیا کمک کن.
بلند شد و به در خانه که رسید دو مامور اورژانس جعبه های کمکهای اولیه و اکسیژن را به داخل می آوردند. پدر بزرگ با دیدن آنها کمی آرامتر شد. یکی از آنها اکسیژن را به او وصل کرد و دیگری فشار او را گرفت. هر دو دستپاچه شده بودند. اونی که جوانتر بود آمپولی را آماده کرد تا به دست آقاجون بزند اما نمی توانست رگ او را پیدا کند. آخرش مجبور شد به پشت دست او بزند.
پیرمرد را روی برانکارد گذاشتند و سریع سوار آمبولانس کردند تا به بیمارستان ببرند. قرار شد مسعود هم با آنها برود.
هنوز هوا تاریک بود و خیابانها خلوت. ماشین آمبولانس به سرعت خود را به بیمارستان رساند و داخل آن شد. نزدیک درب ورودی یک تخت چرخدار بود. پدربزرگ را روی آن گذاشتند و به داخل سی سی یو منتقل کردند. مسعود با کمک یک پرستار قوی هیکل که آنجا بود دوباره پدربزرگ را روی تخت بیمارستان گذاشت. همانجا ایستاده بود که پرستار به او اشاره کرد بیرون منتظر باش.
وقتی از سی سی یو بیرون آمد نفس راحتی کشید ساعتش را نگاه کرد پنچ و چهل دقیقه بود. با خود فکر کرد
خوب شد سریع به بیمارستان رسیدیم. خدا کنه آقاجون زود خوب بشه. پدر بزرگ خیلی از بیمارستان بدش می آید.
در همین فکرها بود که درب سی سی یو باز شد وپرستار با دست به او اشاره کرد که بیا.
بالای سر پدربزرگ دو نفر در حال شوک دادن بودند. وقتی مسعود نزدیک شد ناخود آگاه نگاهش به صفحه مونیتور افتاد. خط راست و باریک عین همونهای که توی فیلمها دیده بود. فقط فهمید که پرستار می گفت
- چرا اینقدر دیر .......
فصل دوم: باور
توی خانه همه جمع شده بودند. صدای گریه و شیون به گوش می رسید. از همه بلندتر صدای گریه مادرش و مادر بزرگ بود. نفهمید چطوری همه همسایه ها و اهل محل خبر شده بودند. دلش می خواست بشیند و گریه کند اما وقت نیود باید تشریفات کفن و دفن پدربزرگش را انجام می داد. توی زیر زمین کفنی که خدابیامرز از کربلا آورده بود را پیدا کرد و برداشت. بعد لباس مشکی اش را پوشید و به همراه چند تا از بچه ها راهی قبرستان شدند.
بالای سردر غسالخانه نوشته شده بود (( نگاه کردن به بدن میت جایز نیست.)) ترسی خفیف وجودش را فرا گرفت. توی سالن کسی نبود صدا زد اما کسی جواب نداد. به ته سالن که رسید سمت چپ یک سالن بزرگتر بود که دونفر در حال غسل دادن یک میت بودند. بوی عجیبی فضا را پر کرده بود. حالا دیگر زانوهایش هم می لرزید نمی توانست قدمی به جلو بردارد. صدا زد و با دست کفن را به آن دو مرد نشان داد. یکی از آنها پرسید مال کیه؟ و او اسم پدربزرگش را گفت.
- غسلش دادیم. همونجا کنار دستت هست. بگذار کنارش.
حس کرد آب در دهانش خشک شد. نمی توانست نگاه بکند. به آرامی کیسه پلاستیک را گذاشت. همین که می خواست برگردد صدایی اومد.
- انعام ما یادت نره.
فصل آخر: روز اول
همه اومده بودند همه دوستان و آشنایان. حتی همه اونهای که سالها می شد که ندیده بود. نماز را خواندند و تابوت پدربزرگ را روی دست تا محل دفن او آوردند. مراسم خاکسپاری بیشتر از حد معمول طول نکشید به سرعت قبر را پر از خاک کردند و همه بر سر مزار او فاتحه ای خواندند.
مسعود به همراه دوستانش سوار ماشین شد تا به خانه بروند و مقدمات تهیه مراسم روضه و شب سوم و هفت را فراهم کنند. به ساعتش که نگاه کرد ساعت چهار ونیم بود.
خواب بود که صدای مادرش را شنید. اول فکرکرد خواب می بیند ولی نه بیدار شده بود. مادر دوباره صدایش زد و گفت: مسعود بلند شو. آقا جون حالش خوب نیست. توی لحاف غلتی زد و بعد سریع بلند شد.
توی اتاق آقاجون همه چراغها روشن بود و او توی لحافش نشسته بود. انگار نتوانسته بود از جایش بلند شود. نمی توانست به راحتی نفس بکشد و از همه بدتر اینکه بدجوری خودش را باخته بود. مادر بزرگ هم کنار او نشسته بود و گریه می کرد. اولین چیزی که به نظرش رسید گفت.
- خانم جون چیزی نیست. صلوات بفرستید.
با خود فکر کرد که چیکار بکند. صدای پدرش از در خانه اومد.
- مسعود اورژانس اومد بیا کمک کن.
بلند شد و به در خانه که رسید دو مامور اورژانس جعبه های کمکهای اولیه و اکسیژن را به داخل می آوردند. پدر بزرگ با دیدن آنها کمی آرامتر شد. یکی از آنها اکسیژن را به او وصل کرد و دیگری فشار او را گرفت. هر دو دستپاچه شده بودند. اونی که جوانتر بود آمپولی را آماده کرد تا به دست آقاجون بزند اما نمی توانست رگ او را پیدا کند. آخرش مجبور شد به پشت دست او بزند.
پیرمرد را روی برانکارد گذاشتند و سریع سوار آمبولانس کردند تا به بیمارستان ببرند. قرار شد مسعود هم با آنها برود.
هنوز هوا تاریک بود و خیابانها خلوت. ماشین آمبولانس به سرعت خود را به بیمارستان رساند و داخل آن شد. نزدیک درب ورودی یک تخت چرخدار بود. پدربزرگ را روی آن گذاشتند و به داخل سی سی یو منتقل کردند. مسعود با کمک یک پرستار قوی هیکل که آنجا بود دوباره پدربزرگ را روی تخت بیمارستان گذاشت. همانجا ایستاده بود که پرستار به او اشاره کرد بیرون منتظر باش.
وقتی از سی سی یو بیرون آمد نفس راحتی کشید ساعتش را نگاه کرد پنچ و چهل دقیقه بود. با خود فکر کرد
خوب شد سریع به بیمارستان رسیدیم. خدا کنه آقاجون زود خوب بشه. پدر بزرگ خیلی از بیمارستان بدش می آید.
در همین فکرها بود که درب سی سی یو باز شد وپرستار با دست به او اشاره کرد که بیا.
بالای سر پدربزرگ دو نفر در حال شوک دادن بودند. وقتی مسعود نزدیک شد ناخود آگاه نگاهش به صفحه مونیتور افتاد. خط راست و باریک عین همونهای که توی فیلمها دیده بود. فقط فهمید که پرستار می گفت
- چرا اینقدر دیر .......
فصل دوم: باور
توی خانه همه جمع شده بودند. صدای گریه و شیون به گوش می رسید. از همه بلندتر صدای گریه مادرش و مادر بزرگ بود. نفهمید چطوری همه همسایه ها و اهل محل خبر شده بودند. دلش می خواست بشیند و گریه کند اما وقت نیود باید تشریفات کفن و دفن پدربزرگش را انجام می داد. توی زیر زمین کفنی که خدابیامرز از کربلا آورده بود را پیدا کرد و برداشت. بعد لباس مشکی اش را پوشید و به همراه چند تا از بچه ها راهی قبرستان شدند.
بالای سردر غسالخانه نوشته شده بود (( نگاه کردن به بدن میت جایز نیست.)) ترسی خفیف وجودش را فرا گرفت. توی سالن کسی نبود صدا زد اما کسی جواب نداد. به ته سالن که رسید سمت چپ یک سالن بزرگتر بود که دونفر در حال غسل دادن یک میت بودند. بوی عجیبی فضا را پر کرده بود. حالا دیگر زانوهایش هم می لرزید نمی توانست قدمی به جلو بردارد. صدا زد و با دست کفن را به آن دو مرد نشان داد. یکی از آنها پرسید مال کیه؟ و او اسم پدربزرگش را گفت.
- غسلش دادیم. همونجا کنار دستت هست. بگذار کنارش.
حس کرد آب در دهانش خشک شد. نمی توانست نگاه بکند. به آرامی کیسه پلاستیک را گذاشت. همین که می خواست برگردد صدایی اومد.
- انعام ما یادت نره.
فصل آخر: روز اول
همه اومده بودند همه دوستان و آشنایان. حتی همه اونهای که سالها می شد که ندیده بود. نماز را خواندند و تابوت پدربزرگ را روی دست تا محل دفن او آوردند. مراسم خاکسپاری بیشتر از حد معمول طول نکشید به سرعت قبر را پر از خاک کردند و همه بر سر مزار او فاتحه ای خواندند.
مسعود به همراه دوستانش سوار ماشین شد تا به خانه بروند و مقدمات تهیه مراسم روضه و شب سوم و هفت را فراهم کنند. به ساعتش که نگاه کرد ساعت چهار ونیم بود.
محبت
یه جایی خوندم هنگامی که از محبت دیگران احساس لذت می کنیم، هموگلبن خون افزایش می یابد که این ماده با خود مقدار زیادی اکسیژن به مغز و قلب می رساند و آنرا در تمام بدن پخش می کند. در آن هنگام است که ناگهان حس می کنیم جسم و جانمان شاد و سبکبال شده هست.
پس چه خوب است با محبت به کسانی که دوستمان دارند و دوستشان داریم به آنها شادی و زندگی ببخشیم.
پس چه خوب است با محبت به کسانی که دوستمان دارند و دوستشان داریم به آنها شادی و زندگی ببخشیم.
همه چی برعکس شده. آدم پول بنزین ماشین باباش رو بده ولی خودش اصلا وقت نکنه سوارش بشه. ولی بابا جون راه به راه تیپ بزنه و با ماشین اینور و انور بره. نوش جونت پدر جان.
پایان نامه
برای کاری به مغازه صحافی رفته بودم. یه خانم هم برای تحویل گرفتن صحافی پایان نامه اش اومده بود. فکرش هم نمی تونید بکنید شش تا پایان نامه که ضخامت هر کدومشون فکر کنم بیست سانتی بود. وقتی روی پایان نامه ها رو خوندم فهمیدم از بچه های معماری هست. مغازه دار هم داشت دست دست می کرد و نمی دونست که چقدر پول بگیرد. فکر کنم پولش یه مقدار زیاد می شد.من ودوستم برای پایان نامه خودمون چهارتا زدیم که به زور عکس و کاتالوگ شد صد صفحه. البنه پروژه ما طراحی و ساخت بود که پدر صاحب بچه در اومد. یادش بخیر.
شبکه خبر
کافی است یکبار به شبکه خبر تلویزیون دقت کنید. اینقدر این صفحه شلوغ پلوغ هست که بیننده اصلا نمی تونه به اصل برنامه دقت کنه.
گوشه بالایی سمت راست ساعت رسمی و گرنویچ نوشته می شه. سمت چپ آن اگه برنامه زنده باشه با دو تا نوار قرمز و آبی به فارسی و انگلیسی عبارت زنده حک شده. پایین صفحه نوار خبرهای فارسی است و کمی بالاتر آن نوار اخبار انگلیسی. یه ذره بالاتر قیمت بورس و ارز. واگه در حال مصاحبه با کسی باشند یه نوار پهن آبی که اسم مصاحبه شونده و عنوان اون حک می شه. ایضا داریم آرم شبکه خبر که گوشه پایینی سمت چپ قرار دارد و گزارش هواشناسی که زیر ساعت نمایش داده می شود.
گوشه بالایی سمت راست ساعت رسمی و گرنویچ نوشته می شه. سمت چپ آن اگه برنامه زنده باشه با دو تا نوار قرمز و آبی به فارسی و انگلیسی عبارت زنده حک شده. پایین صفحه نوار خبرهای فارسی است و کمی بالاتر آن نوار اخبار انگلیسی. یه ذره بالاتر قیمت بورس و ارز. واگه در حال مصاحبه با کسی باشند یه نوار پهن آبی که اسم مصاحبه شونده و عنوان اون حک می شه. ایضا داریم آرم شبکه خبر که گوشه پایینی سمت چپ قرار دارد و گزارش هواشناسی که زیر ساعت نمایش داده می شود.
Subscribe to:
Posts (Atom)
